آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

غریبه ای که منم

 

من دیگر معمار نیستم. معماری نمی کنم. حتی به معماری علاقه هم ندارم!

سالها گمان می کردم شاعرم اما این روز ها دیده ام مدت هاست شعری نگفته ام. فقط شعر های دیگران را می خوانم و هی با خودم می گویم "من دیگر شاعر نیستم"!

خیال می کردم نقاشی هم بلدم اما می ترسم دست به آن هم ببرم و ببینم که دیگر نقاش هم نیستم. برای همین است که هی کاغذ طراحی ها را نگاه می کنم و هی دست به ذغال بردن را به تعویق می اندازم. برای همین است که نقاشی را دوباره هنوز نتوانسته ام شروع  کنم. اما تنها کاریست که امید مرا برای شاید دوباره "من" شدن زنده نگه داشته.

من دیگر داستان هم دوست ندارم بنویسم. نه که سعی کرده باشم و نتوانسته باشم، اصلا نمی خواهم! پیش ترها داستان که می نوشتم ، خودش نوشته می شد. امروز دوست ندارم بروم توی اعماق خودم سراغ حس های قدیمی که ته نشین شده اند، یکی را بکشم از آن میان و بریزمش روی کاغذ.

 به این ترتیب می فهمیم که من دیگر آدمی که بوده ام نیستم. آدم جدیدی هستم که خودم و توانایی هایم را هنوز نشناخته ام. اما این آدم جدید کیست؟ اینجا چه می کند؟ به چه چیزی علاقه دارد و چه خوشحالش می کند؟

فکر کن یک غریبه که هیچ نمی شناسی اش بیاید توی وجودت خانه کند. همچین حسی دارم.

 

 

+ کتا ; ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٦
comment نظرات ()