آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

تو کله ی من چه خبره؟!

 

هنوز نیامده اند. ساعت هشت و پنجاه و یک دقیقه صبح یکشنبه است. قرار بود از آزمایشگاه بین ساعت هفت تا هشت صبح بیایند از مادر خون بگیرند. تازه فکر کنم یک مقدار جیش هم توی پوشک کرده باشد. البته آن ایرادی ندارد چون من هر وقت اراده کنم و مثانه مادر را فشار دهم می توانم به اندازه دلخواه جیش تهیه کنم!

دیشب با هر دو تا دایی هام صحبت کردم. چرا انقدر عزیزند که بعد از تلفن از به یاد آوردن صدا هایشان گریه ام می گیرد؟ الف :من دل نازک شده ام؟  ب: دنیا دارد توی یک سرسره ی بزرگ آدم ها را سر می دهد پایین؟ ج: دلمان می خواهد جیغ بکشیم از زور ناتوانی در بیان احساس و وقتی نمی توانیم اینکار را بکنیم گریه می کنیم؟

دیشب اگر غزل به جای من بود لابد بهش می گفت خوشتیپ شده. خب من ندیده بودم تا حالا انقدر ریش نداشته باشد. الان نوشتن این ها ایراد دارد؟

صدای درآمد. این حمید است که آمده با هم صبحانه بخوریم. گردو هم خریده که با نان  و پنیرمان بخوریم. سبزی خوردن تازه هم خریده که داشته باشیم و میانش اشتباهی به جای شاهی، شمبلیله هم خریده که تنها چیزی که من از شنبلیله می دانم همین است که توی قرمه سبزی هم می ریزند.

آقای پرستارگفت :«نمی دانم تحصیلات شما چیست اما.. » داشت جمله اش را ادامه میداد که حمید پرید وسط حرفش و با خنده

*

خب این یادداشت در همین جا در ساعت هشت و پنجاه و هفت دقیقه رها شده و من مجبور شده ام بروم سر صبحانه.

الان نه و سی و هفت دقیقه است. از آزمایشگاه هنوز نیامده اند و تلفن زدم که بپرسم یادشان رفته یا می آیند که کسی گوشی را بر نداشت.

حالا شما هی دارید با خودتان می گوئید که پاراگراف نیمه تمام پیش از ستاره چه بوده است که حمید پرید وسط حرفش و با خنده ... خب بگذار از اول پاراگراف بنویسم شاید بیاید:

آقای پرستارگفت:« نمی دانم تحصیلات شما چیست اما...» داشت جمله اش را ادامه میداد که حمید پرید وسط حرفش و با خنده گفت که« ما هر دو بی سوادیم!» مثل شاگردهایی که وسط درس معلم ها مزه می پرانند! و آقای پرستار هم خندید و گفت « اختیار دارید!» و بعد بی مکث باز داشت ادامه می داد که«... ما واحد هایی درباره ارتباط بین قوانین فیزیک و بدن انسان گذرانده ایم که ...» بعد حمید دوباره پرید وسط حرفش و گفت که «ما هر دو معمار هستیم» !   آقای پرستار گفت:« به به !» و باز سعی کرد جمله اش را تمام کند. من راستش بقیه اش را کامل گوش ندادم اما درباره وارد شدن سرم به بدن بود و سرعت جریانش و فشارخون و اینجور مسائل.

حالا این وسط چرا یاد این تکه افتاده بودمش را اما انتظار نداشته باشید که به یاد داشته باشم.

نه و چهل و شش دقیقه است و هنوز از آنها که قرار بود از آزمایشگاه بیایند خبری نیست. این یعنی آبرو برایشان نمانده دیگر در جهان!

 

+ کتا ; ٩:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٥
comment نظرات ()