آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

ای دل غمدیده حالت به شود!

 

الان وضع مادر اینجوری است. آن سرم زرد، سرم قندی و نمکی و ب کمپلکس است. آن سرم سفید، بقول آقای پرستار سرم کله پاچه ایست که زده می شود توی رگ. دو تا سرم کله پاچه دارد مادر. دو تا سرم چلوکباب! می گویند این ها را که بخورد چاق و چله خواهد شد!

حالا من باید یادم بماند که چطور هر سرم که تمام شد درِ ورودی اش به آنژیوکت را ببندم و آن شیر سه راهی را چطور بپیچانم. باید مواظب هم باشم که هر دو تا قطره از سرم زرده، یک قطره از سر سفیده بچکد که هر دو تقریبا با هم تمام شوند. باید مواظب هم باشم که آنژیوکت از توی دست مادر در نیاید چون رگ گرفتن ازش با وجودیکه همه رگ ها واضح و مبرهن است، اما مشکل است چون خانم پرستار نتوانست برایش سرم را وصل کند و دو بار سعی کرد و هر دوبار رگ مادر پاره شد و آخرش مجبور شد به آقای رئیسش زنگ بزند که خودش بیاید اینکار را بکند.

یک دکتری هم آمد مادر را ویزیت کرد که دکتر باحالی بود. قدش بلند بود و خودش می گفت صد و هشت کیلوست و باید وزن کم کند. خودمانی و راحت بود. ژست دکتر ها را نداشت. همین دوستداشتنی اش کرده بود. صدای ریه های مادر را گوش داد و گفت که خیلی خوب ازشان مراقبت کرده ایم چون به نظر او ریه های مادر خشک بود و صدای نفس های عمیقش راحت و قشنگ بود.

بچه ام هم امروز گلودرد گرفته بود و فردا امتحان فیزیک دارد.

 

+ کتا ; ٧:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۳
comment نظرات ()