آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 

۱-

یک سری داده یا فرض یا اطلاعات اولیه...(عبارت بهتری پیدا نمی کنم برایش) خلاصه یک سری چیز هست که ما می دانیم و بر اساس این دانسته ها باید مغز مان را به کار بیاندازیم و تصمیم بگیریم.

تا اینجای کار درست!

حالا از اینجا به بعدش...

خوب ما مغزمان را به کار می اندازیم و تصمیم هم می گیریم. و حالا باید خودمان یعنی جسممان و رفتارمان تصمیمی که مغزمان گرفته را قبول داشته و به اطاعت او در آیند.

فکر کنم تا اینجا هم درست.

اما ار اینجا به بعدش که آدم تصمیم های منطقی خودش را گاهی نمی تواند بپذیرد و کودکانه از خوردن دارو های تلخ سر باز می زند را چه کنیم؟

 

۲-

شايد من هميشه فکر نکرده مهره ام را جا به جا می کنم. و اين تنها به اين دليل ِ ساده است که دلم نمی خواهد بازيکن مقابل را منتظر نگه دارم.

 درست است که شطرنج يک بازی کاملن فکری است اما خب بازيکنی که من باشم همه ش نگرانم که حوصله ی بازيکن مقابلم سر نرود. بنا بر اين طبق قانون «زود بازی کن بد بازی کن» مثلن اسب را از روی سر پياده ای می پرانم و بعد از اين پرش است که تازه می نشينم فکر می کنم که توی آن خانه حالا چه امکانات يا خطر هايی نشسته بود. اين يکی از اشکال بازی منست. ميدانم. و اين هم که بی صبرانه در انتظار بازی طرف مقابل هستم و فکر کردن زياد او لجم را در می آورد.يکی ديگرش.

اما خب بابا اينهمه فکر نداره که با اون پياده ت اسب منو بزن و مطمئن باش که کسی مراقبش نيست!

 

۳- من نمی دونم اين يک به اون دو چه ربطی داشت اما می دونم که مربوط بود.

 

 

 

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/٦
comment نظرات ()