آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

می گذرند؟ نمی گذرند؟

 

نگران من نباشید. حالم خوب است. روحیه ام خوب است. مادرم زنده است هنوز. من زنده ام هنوز. هیچ اتفاق بدی نیافتاده.

فقط ساکتم و ثانیه ها را نگاه می کنم. می گذرند؟ نمی گذرند؟

حال مادر امروز خوشبختانه بدتر از دیروز نبود. سرم دیروزی خوب بود برایش. یک ب کمپلکس هم تویش بود. مادرم امروز توانست صبح کمی نان قندی حل شده در شیر بخورد، ظهر هم کمی غذای میکس شده همراه کمی ماست. فکر میکنم یک روز در میان اگر  سرم برایش بزنیم خوب باشد. چشمهای نازنین اش را باز می کند و آدم را نگاه می کند هنوز. کمی هم توانست دستش را به سینک دستشویی بگیرد و بایستد.

از زخم بستر می ترسیدم. باز من ِ خرآمدم توی اینترنت و تصاویر "بِد سور" سرچ کردم و تصاویر وحشتناکی دیدم که خواب از چشمم پرانده. البته چیزی نشده هنوز برخی جاهای پشت اش کمی ملتهب شده. به آن آقایی که آمده بود سرم وصل کند نشان دادم یک چسب های مخصوصی زد. به داروخانه امروز گفتم یک اسپری داد گفت در مرحله التهاب ، ظرف چند ساعت ترمیم می کند پوست را. امیدوارم اینکار را بکند. بیست میلی لیتر است، بیست هزار تومان!

 

 

+ کتا ; ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٢
comment نظرات ()