آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

مسئله این است

 

حال مادر روز به روز، شاید هم ساعت به ساعت بد تر است. گفتیم بیایند تو خانه برایش سِرُم وصل کنند شاید کمی جان بگیرد.

حرفی نمیتوانم بزنم.  فقط شده ام نگاه. کمی هم دلپیچه دارم. مثل وقت هایی که امتحان های سخت داشتم.

یادم می آید که مادربزرگ، همینطور روزها روی تخت دراز کشیده بود و من که از همه کنجکاو تر و از همه کوچک تر بودم ، چند وقت یکبار می رفتم و چشم می دوختم به حرکت آرام سینه اش که بالا و پایین می رفت. بعد یک روز هرچه نگاه کردم دیدم هیچ حرکتی نمی بینم. مادر را صدا کردم و گفتم که مادر بزرگ دیگر نفس نمی‌کشد.

توی فکرم بعد از مادر چکار باید بکنم؟ چقدر به درازا می کشد این عمر؟

مادرم می گفت دوست ندارد توی مقبره خانوادگی زیر سقف باشد مزارش. می گفت دوست دارد بر گورش آفتاب بتابد و باران ببارد. می گفت دوست دارد یک بید مجنون هم بالای سرش باشد. عاشق بید مجنون بود. مادرم بار ها گفته بود دوست دارد روزی که می میرد، هوا نه گرم باشد و نه سرد. مادرم گاهی هم به شوخی می گفت توی باغچه ی خانه خاکش کنم! مادرم می گفت نگذارم زندگی اش اگر مثل مادر بزرگ تبدیل به زندگی گیاهی شد، طول بکشد. این ها همه را آن موقعی می گفت که مادربزرگ مثل ِ الانِ خودش شده بود.

من آن موقع هی می گفتم این حرف ها را نزنید مادر. سعی می کردم گوش ندهم. خودم را بزنم به راهی دیگر ! اما توی دلم می گفتم :«تو که می گویی نگذاریم زندگی گیاهی ات دوام بیاورد پس چرا خودت مادر بزرگ را نمی کشی؟!»

حالا هرچه به مغزم فشار می آورم یادم نمی آید که آن اواخر مادرم به مادر بزرگم چه می داد بخورد؟ سِرُم هم که بهش وصل نبود...

 

 

+ کتا ; ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱
comment نظرات ()