آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
اوایل می ایستاد و می شستماش. بعد که دیدم ایستادنش خطرِ زمین خوردن دارد، یک چهار پایه برای اینکار خریدیم و مادر را می نشاندیم روی چهار پایه زیر دوش. امروز دیدم دیگر نشستن روی چهار پایه هم امنیت ندارد برایش.
وان را آب ولرم ریختم و مادرم را مثل کودکی در آغوش گرفتم و بردم گذاشتمش توی وان. چه کوچک، چه سبک بود.
دلم می خواهد این روز ها همه ش از مادر بنویسم. حتی شب ها که می روم کنارش تا وقتی که خوابم میبَرَد، توی دفتر چه ام از مادر می نویسم. توی ذهنم می گردم دنبال خاطره روز های خوبش. کودکی می شوم باز در آغوشش.