آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

گریه

 

امروز زیادی بی حوصله ام. توی این بی حوصلگی مهمان هم داشتم. دختر دایی ام با دخترش اول صبح آمده بودند دیدن مادر مثلا. من هنوز خوابالو ! مادر هنوز خواب.

دختر دایی ام یک مقدار با دیدن مادر گریه کرد. من دیگر حس ِ گریه کردن ندارم. لابد تاثیر قرص های آرامبخش و ضد افسردگیست.

دختر دایی ام گریه می کرد و با چشم های خیسش به من نگاه می کرد و می گفت :"بمیرم برا دلت!" در حالی که دل من عین خیالش نبود انگار. کمی هم خجالت کشیدم که مثل دیوار فقط نگاه می کردم و بی احساس بازی در آوردم.

 بعد یاد آن گریه ی تمام نشدنی ام  در آن غروب  افتادم که توی شرکتِ تخت طاووس، تنها  بودم و تلفنی فهمیدم دکتر از روی نتیجه ام آر آی گفته بیماری مادر آلزایمر است...یادم آمد که آن روز مدت ها با صدای بلند گریه کرده بودم. انگار مادرم را همان موقع از دست داده بودم.

 

+ کتا ; ۱:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٩
comment نظرات ()