آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

زندگی

 

حالا دیگر به وضوح می بینم که حال مادرم بد تر است. دیگر نمی تواند راه برود. آن راه رفتن های بی هدف و تمام نشدنی اش این بار دیگر تمام شد. اما یادش می رود که نمی تواند راه برود و قصد برخاستن می کند و به جای برخاستن می افتد. حالا می نشانمش روی مبل، و میز را می کشانم جلویش و یک بالش هم می گذارم توی بغلش. نمی دانم این ها را پیش تر هم نوشته بودم یا نه؟

دیروز حالش خیلی بد بود. تب داشت. از خواب بیدار نمیشد. همینطور چهره ی استخوانی اش با دهان باز توی رختخواب ، دم های کوتاه کوتاه می کشید و بازدم های بد بو پس می داد. پنجره را باز کردیم و هوای بهار دوید تو. حمید می گوید خوابیدن بیمار توی تخت، بیماریش را تشدید می کند. باید سعی کنیم بلندش کنیم، راهش ببریم، دست ها و پاهایش را تکان دهیم. بی حرکت ماندن بد است. هم بدن را خشک می کند هم باعث ذات الریه می شود. لابد راست می گوید. مادر حدود ساعت دو که بیدارشد بلندش کردم و به زور چند قدم سعی کردیم راه برود. خودش دیگر به تنهایی نمی تواند و باید زیر بازویش را گرفت. نمی دانم تا چند روز می توان به این کار ادامه داد؟ ...

دیروز غذا هم نتوانست بخورد. من قاشق قاشق می گذاشتم توی دهانش و او نمی توانست غذای له شده را حتی ببلعد. از طرف دیگر لبش غذا ها آرام می آمد بیرون و هی با دستمال پاک می کردم.  این یکی دیگر شوخی ندارد. اگر نتواند غذا بخورد باید از طریق لوله غذا را بفرستیم توی معده اش. از این کار بدم می آید. فکر می کنم اذیت می شود. چاره ای هست؟ برای تامین آب هم کم کم باید سرم داشته باشد. نه می تواند راه برود، نه می تواند حتی یک کلمه را دیگر تکرار کند. اسم این هنوز زندگی است؟

 

+ کتا ; ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢۸
comment نظرات ()