آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

توی این دنیا

 

دارم فکر می‌کنم وقتی نوین کوچک بود بلد بودم چطور مادری باشم. بلد بودم در آغوش بگیرمش، تا دوسال تمام شیر بدهمش. بازی کنیم با هم، کتاب بخوانیم، شعر بخوانیم و بچرخیم، آسمان و آفتاب و ماه را نگاه کنیم، بعد که بزرگ تر شد، الفبا بخوانیم، بلد بودم وقتی هنوز مدرسه نمی رفت، می آمد توی آشپزخانه، کتاب به دست می پرسید:« اینی که شکل ِ ج ی جوجه می مونه ولی سه تا نخطه زیرش داره چیه؟» بهش جواب بدم چ !

بلد بودم دیکته شب بگویم وقتی کلاس اول بود، تحقیق علوم کنیم وقتی کلاس دوم بود، روزنامه دیواری بسازیم وقتی کلاس سوم بود، بلد بودم هی کتاب بخریم و بخوانیم با هم. بلد بودم که شل سیلور استاین آدم نازنینی ست. بلد بودم کتاب های آقای مرادی کرمانی چه حال و هوایی دارد، بعدش بلد شدم رولد دال هم تخیلش اش برای رشد تخیل بچه عالی است و بعد خودش افتاد کم کم توی اقیانوس کتاب ها و شنا کرد و شنا کرد و از من بهتر شنا کرد.

بلد بودم آشپزی یادش بدهم. گاهی به دلخواه، گاهی به اجبار، بخصوص که خودش خوش اشتها و خوش ذوق هم هست. آشپزی را دوست دارد و حتی دستپختش از من بهتر است.

بلد بودم گوشش رابا موسیقی کلاسیک آشنا کنم. بلد بودم آن اوایل که پیانو را شروع کرده بود بنشینم کنارش و تمرین هایش را نگاه کنم و هی تشویقش کنم. بلد بودم برای تمرین های کوتاهش ترانه بسازم که توی ذهنش بماند.

دارم فکر می کنم اما حالا که دیگر بزرگ شده، یکهو انگار از همه آنچه من بلد بوده ام عبور کرده. دارد پله هایی را می رود بالا که نفس من نمی کشد دنبالش بروم. دارد وارد دنیای آدم بزرگ ها می شود. دنیایی که من توی مرزش مانده ام و جرات نکرده ام پا را از آستانه اش فراتر بگذارم.

بلد نیستم بهش بگویم درس بخوان ، چون خودش درسخوان تر از من است. بلد نیستم بهش بگویم عاشق نشو، چون خودم عاشق پیشه تر او بودم. بلد نیستم بهش بگویم آینده ات را در مشت بگیر چون خودم نتوانسته ام این کار را بکنم.  بلد نیستم  آدم بزرگ ها چطور توی دنیای بزرگسالی راه می روند که زمین نخورند. توی این دنیا نه راه را می دانم و نه چاه را...

 

 

+ کتا ; ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٧
comment نظرات ()