آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

زخم

 

زندگی نمی گذارد دو روز پشت سر هم نفس راحت بکشیم! صبح اول صبح یک آقایی زنگ زد گفت وکیل است و گفت همان وقت بلند شوم بروم ببینم چه می گوید! اگر الان نمی توانم بروم، ساعت سه بعد از ظهر بروم. گفت برادرم رفته پیشش و حالا این آقای وکیل می خواهد مشکلی که میان ما هست را حل کند. صدایش یک جوری به نظرم مثل معلم های تربیتی مدارس بود! گفتم شماره تماسش را بدهد، بهش خبر می دهم که چه موقع می توانم بروم و خدا حافظی کردم.

به حمید گفتم، گفت خب ما هم با یک وکیل برویم که به مسائل قانونی وارد باشد. بعد زنگ زد به همان شماره  و گفت که اوایل هفته با یک وکیل خدمتتان می رسیم.

دارم فکر می کنم وکیل، وکیل، وکیل،.. وکیل غریبه، یعنی شرح آن همه ماجرا از دوسال و نیم پیش دادن. یعنی به یاد آوردن و درد کشیدن.

باز شدن زخم این مسائل آزارم خواهد داد. خاطراتی را زنده خواهد کرد که مثل زخمی خوب نشونده با پانسمان و مسکن آرامش کرده باشیم و زخم از درون به جای اینکه خوب شود هی پیشرفت کرده باشد. کاویده باشد و فرو رفته باشد. باید طاقت بیاورم باز.

 

 

+ کتا ; ۱:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٥
comment نظرات ()