آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

بدون عنوان!

 

فردا صبح ساعت چهار و نیم گمانم باید بیدار شویم. چون حمید باید از ساعت پنج به بعد چیزی نخورد. چاره ای نیست. مادر را هم باید بلند کنم، حاضر کنم  و همراه خودمان ببریم بیمارستان قلب چون که حمید تست و اسکن دارد و چون حاضر نیست از دوستان  برای همراهی کمک بگیریم و دلش نمی خواهد همه بفهمند که ما کسی را نداریم که توی چنین موقعیتی همراهی مان کند. به نظرش خوب نیست اینکار. نمی دانم چرا. هر چند که من بهش یاد آوری کردم که :«من همه زندگی مونو تو وبلاگ نوشتم این سال ها و بچه های وبلاگستان و گودرستان همه می دونن این موضوع رو. » و بعد از مدتی سکوت گفت که نگهبان ساختمان را با خودش به عنوان همراه می برد اما من حاضر نیستم نگهبان ساختمان را با خودش ببرد برای تست ورزش و اسکن قلب. دلم نمی خواهد خب! ‏پریروز به من گفته بود یکی از کارمند های شرکت را با خودش می برد اما دیروز که اون آقا برای احوالپرسی تلفن زد ، درباره فردا که به همراه احتیاج داریم هیچی بهش نگفت. اون آقا هم که خودش خود به خود علم غیب نداشت که بفهمد! عقلش هم نرسید کف دستش را بو کند مثلا شاید چیزی به ذهنش برسد. می خواستم دختر عمویم را بگویم بیاید صبح پیش مادر که خودم بتوانم با خیال راحت تری همراهش بروم اما هر چی فکر کردم دیدم نمی توانم بهش بگویم هفت صبح اینجا باش. این یعنی شیش و نیم مثلا بیچاره باید به خاطر ما از خانه ش در بیاید که هفت  برسد به ما. ‏در ثانی بالاخره باید مادر را صبح زود بیدار کنم چون اون هم اگر حتی صبح زود قرار می شد بیاید ولی بلد نبود که با مادر چکار باید بکند و چطور دستشویی ببرد و صبحانه بدهد.‏

از آن یکی طرف، سی تومان با دفترچه برای اکوکاردیوگرافی داده بودیم. بعد توی یک ماجرای مسخره نتیجه اکو پاره شد. حمید می خواهد بگوید گم شد، افتاد توی جوی آب مثلا یا از تاکسی پیاده شدیم جاماند تو تاکسی. چمیدانم خلاصه یک بلایی سرش آمد دیگر. مهم نیست چه بلایی.  حالا باید یکبار دیگر یک دکتری توی دفترچه بنویسدش. و دوباره سی تومان دیگر بدهیم که بدهکار از دنیا نرویم. یا اینکه اصلا آزاد برویم اکو بگیریم دوباره. کلا پول در مرام ما چیز کاملا بی ارزشی ست که فقط به درد دور ریختن می خورد و بس. حالا به هر نحوی که دور بریزی اش مهم نیست. و ما به این ترتیب انسان های خجسته ای شده ایم. . .

 

+ کتا ; ۸:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٠
comment نظرات ()