آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

هنوز نوک انگشتم خاکی است  و بی آنکه بدانم چه می خوام بنویسم آمده ام که اینجا را آپ کنم.

ساعت از پنج عصر گذشته و هوا گرگ و میش است و یواش یواش باید بروم خانه.

یک حس جالب اینکه:امروز با کمال تعجب با اینکه ته مانده ی پول توی جیب من و رئیس روی هم رفته بیشتر از هزار و پانصد تومان نیست و مبلغ بهره را هم یکجا داده ایم بابت دستمزد کارگر ها و در جواب اینکه حالا تا آخر ماه چکار کنیم فقط می توانیم لبخند بزنیم، اما نمی دانم چرا حالم خوب است!

صفحه ستون ها نصب شده و آکس ها با دوربین نقشه برداری خیلی دقیق پیاده شده و خطای کار در حد دو میلیمتر می باشد.یک صفحه را که سه میلیمتر خطا داشت رئیس داد کندند و دوباره نصب کردند. یکی دو روز دیگر نصب اسکلت شروع می شود و فعلن اسکلت ساختمان می رود هوا.

دلم می خواهد این را هم گوشزد کنم که روز ها دارند کمکمک طولانی تر می شوند. چون حس می کنم که این حرف خوبی است!

 

 

 

+ کتا ; ٥:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/٥
comment نظرات ()