آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

چه توان کرد که سعی ِ من و دل باطل بود!

یک:

دیروز رفتیم مطب دکتر بهروز. مرد نازنینی ست. همانطور که بیست سال پیش هم نازنین بود. اما چقدر شکسته شده. البته من انتظار نداشتم که همان چهره بیست سال پیش اش را ببینم اما انقدر تغییر را هم تصور نمی کردم. این همه خاکستری این همه لاغر، این همه که موهای سرش کم پشت شده، این همه که ریش گذاشته... فقط چشمهایش همان چشمها بود با همان نگاه عمیق و هوشمند.

همان اول کار که گفتم به پیشنهاد دوستی حدود یکسال است که فلوکسیتین می خورم، بدون هیچ درنگی گفت:« میدونی فلوکسیتین چقد آمار خودکشی رو برده بالا؟!»

این را پیشتر فروغ هم بهم گفته بود. البته نه همین جمله را اما گفته بود که فلوکسیتین برای آدم هایی که تمایل به خودکشی دارند خوب نیست. من دقیقا این را حس کرده ام.  از دنیا دل کندن برای فرار از ناراحتی راحت ترین و کوتاه ترین راه می شود.

دو ساعت تمام پیش دکتر بودیم. از شش تا هشت شب. اما مگر می شود توی دو ساعت این شش سال بیماری مادر و این دوسال و نیم پس از مرگ پدر و این همه جدال بر سر احقاق حقوق از دست رفته مان در شراکت ساختمان و یک عمر غصه ی بیماری روانی خواهر و مشکلات مالی و بیکاری و اختلافات حل نشدنی با برادر، که همه دست به دست هم داده و زمینه ساز این حال کنونی شده را شرح داد؟

خلاصه جریان این شد که فلوکسیتینم را کم کنم. و کم کم قطع کنم و به جایش دو تا قرص جایگزین داد. یکی دپاکین و یکی هم سیتالوپرام. قرار شد دو هفته بخورم و بعد دوباره بروم پیشش. آزمایش هایی هم برای کم خونی و تیروئید و کنترل هورمونها داد. گفت بخصوص برای تیروئید مشکوک است. نمی دانم چشم هایم آیا بیشتر از حد معمول مگر ور قلنبیده شده؟ چون گفت حالت چشم هام مشکوک است!

دو:

اینترنتمان امروز از صبح قطع بود. یک اس ام اس آمده بود گفته بودند از هجدهم به مدت ٧٢ ساعت اختلال خواهد داشت. حالا نمی دانم این ٧٢ ساعت را یک طوری جبران می کنند یا نه.

سه:

حمید شنبه ساعت هفت و نیم صبح تست ورزش به همراه اسکن قلب دارد. توی برگه ای که بهمان داده اند نوشته اند :« حضور همراه الزامی ست» اما هنوز نمی دانم چه کسی همراهش خواهد رفت. یا اگر خودم بخواهم همراهش باشم مادر را به که بسپرم. آدم گاهی همینطور راه می رود و راه می رود و راه می رود و هیچ حواسش نیست چقدر دور و برش خالی ست. توی همان برگه نوشته ٣-۴ ساعت ممکن است طول بکشد.

چهار:

هوا صبح خیلی گرم بود عصر دوباره خنک شد. چه باد و بارانی هم آمد...

پنج:

گلدانهای مادر را از آن روز که باغزل رفتیم آب دادیم دیگر نتوانسته ام بروم آب بدهم. چند روز شده؟ کی بود آنروز اصلا؟

شش:

بچه م دارد بزرگ می شود. امشب رفت تولد دوستش یاسمن. شیکان و پیکان و عطر زده با کیف مهمانی که دستش گرفته بود، دل من را هم با خودش برد. هر چه هم بهش گفتم شال سرت را یک کمی بکش جلو که نکند گشت ارشادی ها بهت تذکر بدهند، گوش نداد. دارم فکر می کنم من چقدر بچه حرف گوش کنی بودم به مولا!

هفت:

در روایات متعدد آمده که هفت عدد خوبی است. بخصوص که آدم را یاد نیک آیین می اندازد.

 

+ کتا ; ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٠
comment نظرات ()