آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

نحسی سیزده - بخش سه

 

حمید روی صندلی چرخدار نشسته بود پشت در اتاق پزشک کشیک اورژانس و آقای آمبولانسی هنوز دسته های پشت صندلی چرخدار را در دست داشت. به من گفت دفترچه بیمه اش را بدهم بهش. دفتر چه را از توی کیف نوین در آوردم و دادم بهش. او هم کارت آمبولانس را گذاشت لای دفترچه و دوباره داد دستم و گفت بروم پذیرش. اشاره کرد به انتهای یک راهروی خیلی دراز و ادامه داد که برایش کارت اورژانس بگیرم. وقتی راه افتاده بودم صدایش آمد که گفت:« شماره ورودی آمبولانسمان ... (الان یادم نمی آید چی بود اما یک چیزی شبیه) 2031 است.» و من داشتم دور می شدم. سعی می کردم تند تر از معمول بروم. راهرو دراز بود و من هنوز نگران.

بعد با کارت دیگری که پذیرش بهم داد برگشتم پشت همان در و هنوز حمید و آقای آمبولانسی هم همانجا بودند. نفر قبلی که یک خانم مسن دیگربه همراه دخترش بودند، از اتاق آمدند بیرون و آقای آمبولانسی صندلی ای که حمید روی آن نشسته بود را هل داد توی اتاق.

دکتر حمید را نگاه کرد و ما سلام کردیم و بعد حمید داستانش را دوباره تعریف کرد که درد، بی قرارش کرده و چهار تامسکن خورده و خوب نشده ولی وقتی آقای آمبولانسی بهش نیتروگلسیرین داده خوب شده و برای همین الان اینجاست. دکتر یک برگه داد دست من و گفت ببرمش پذیرش ِ اورژانس و بگویم نوار قلب. دیگر آقای آمبولانسی نبود و دسته های صندلی چرخدار توی دست های من بود و آرام کشیدمش عقب و از اتاق خارج شدیم و رفتیم توی اورژانس و و برگه را دادم به همین خانمی که بهم خودکار داده. برگه را نگاهی انداخت و گفت:« اون بیماری که با آمبولانس آوردن ایشونن؟» گفتم :«بله!» و گوشه لب هایم را که هی می خواست برود پایین به زور کشیدم بالا.

بعد گفت ببرمش توی اتاق سمت چپی و بخوابانمش روی تخت تا بیایند نوار قلب بگیرند.

.

آنجا خوابیده بود روی تخت و بغض من داشت منفجر می شد. کنار آن تخت معلوم نیست با چه قیافه ای ایستاده بودم که دستش راگذاشت روی قلبم وگفت :« اوه اوه! تو که حالت بد تره از من! » بعد آقای پرستاری که داشت رد می شد را صدا کرد و گفت :« این خانم طپش قلب شدید داره» گفتم :« نه بابا چیزیم نیست!» آن آقا پرسید ایندورال می خورم؟ گفتم پروپرانولول؟ سر تکان داد دوباره گفت ایندورال! گفتم بله روزی ده میلیگرم اما امروزیادم رفته بخورم. و همان وقت حواسم جمع شد که الان کلی از نیمه شب گذشته و در واقع امروز شده فردا. گفت:« خب همینه دیگه!» بعد یادم آمد که فلوکسیتینم را هم یادم رفته دیروز بخورم. آقای پرستار گفت همراهش بروم که بهم ایندورال بدهد و من راه افتادم دنبالش رفتم جلو ایستگاه پرستاری و یک قرص کوچک سرخابی بهم داد.

برگشتم پیش حمید و منتظر ماندیم و آنجا بود که چشم هام خیس شد و هی اشک ها را پاک کردم از روی گونه هام. یادم نیست حمید چی گفت اما همان وقت آقای پرستار دوباره آمد و مشغول گرفتن نوار قلب شد. وسط گرفتن نوار قلب ، دکتر هم آمد و ایستاد تا نوار گرفته شد و آنرا گرفت دستش و نوار را نگاه کنان رفت بیرون. بعد خانم پرستار آمد و گفت ببریممش روی تخت شماره چهار.

حمید بلند شد و کفش هایش را پوشید و آمدیم اینجا روی تخت چهار. آقای پرستار آمد و ازش خون گرفت و لوله آزمایش پرخونش که اسمش روی آن نوشته بود را داد دستم و گفت همراه یک برگه که خانم پرستار بهم می دهد ببرم آزمایشگاه.  حمید ازش پرسید نوار قلبم چطور بود؟ گفت خوب بود ولی آزمایش هم لازم است.

رفتم ایستگاه پرستاری و از خانم پرستار برگه را که داشتم می گرفتم نگاهی به لوله پرخون که کج گرفته بودم دستم انداخت و گفت: «نریزیش!!» من هم نگاه ِ گیجم را به لوله انداختم و سعی کردم صاف بگیرمش. بعد گفتم:« آزمایشگاه؟» گفت :«انتهای راهرو... آکواریوم ِ ماهیا کجاس؟ ... همونجا!» انگار که من حتما می دانم آکواریوم ماهی ها کجاست!

بعد همان راهروی دراز را که بسوی پذیرش رفته بودم دوباره طی کردم و دیدم انتهایش نوشته آزمایشگاه. بعد چشمم توی فضای نیمه تاریک ِ نیمه شب ِ بیمارستان دنبال آکواریوم ماهی ها گشت و یک آکواریوم ِ بزرگ و قشنگ و پر ماهی هم آنجا بود.

 

+ کتا ; ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٥
comment نظرات ()