آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

نحسی سیزده - بخش دو

 

ترسیده بودم مثل سگ! شاید رنگم هم پریده بود. بغض داشتم و سرم داغ داغ بود. ضربان قلبم خیلی رفته بود بالا. سر در گم رفتم اتاق نوین و چراغش را روشن کردم . بیدارش کردم و گفتم :« حمید حالش خوب نیس. ما باید بریم بیمارستان. بیا اون اتاق مواظب مادر باش.» بیدار شد و با چشمهای درشت و خواب زده اش گفت:« خاک برسرم... چی شده؟» گفتم:« زنگ زدم اورژانس ، اومدن میگن باید ببریمش بیمارستان» هراسان شد و دوباره گفت :« خاک بر سرم...» .

من رفتم اتاق خودمان لباس عوض کنم. مادر خواب بود و دهانش باز مانده بود. شلوار عوض کردم و یک ژاکت هم زیر مانتو پوشیدم و شال برداشتم. خواستم کیف بردارم یادم آمد بند کیفم توی جریان کیف قاپی پاره شده وکیف ندارم. دوباره رفتم اتاق نوین و گفتم:« یه کیف بهم بده!» بعد خودم در کمدش را باز کردم و این کوله کوچک را برداشتم و خالی اش کردم روی تختش و همین دفترچه را گذاشتم تویش و موبایل را از روی پاتختی اش برداشتم و رفتم.

همراه حمید و آقاهای آمبولانسی و و نگهبان ساختمان رفتیم توی آسانسور. حمید گفت:« من فک کردم شاید علائم آنفولانزا باشه!» و خندید. من قلبم داشت از توی دهانم می آمد بیرون. آقا های آمبولانسی به هم نگاه کردند و لبخند زدند. حس کردم دوستشان دارم. آرام و خوش خلق و مهربان بودند.

برای اولین بار در عمرم رفتم نشستم روی آن نیمکت آبی کنار برانکار بیمار توی آمبولانس و آوردندمان اینجا. بیمارستان لباقی نژاد.

حمید را نگذاشتند از از آمبولانس با پای خودش بیاید بیرون. گفتد حرکت کردن برایش خطرناک است. و یکی از آقاهای آمبولانسی دوید رفت برایش یک صندلی چرخدار آورد. حمید را آرام نشاندند روی صندلی چرخدار و از رمپ ورودی اورژانس بردند تو و من از پله های کنار رمپ دویدم بالا.

.

خانم تخت کناری بیدار شده و ناله های کوتاه کوتاه می کند و به سرمی که بهش وصل است نگاه می کند. ساعت حالا به سادگی خوردن یک لیوان آب شده پنج  ونیم و یک ساعت دیگر اگر نوشتن را ادامه دهم می شود وقت ِ گرفتنِ جواب ِ آزمایش. کجا بودم؟... آهان! ورودی اورژانس...

 

+ کتا ; ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٤
comment نظرات ()