آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

نحسی سیزده - بخش یک

 

 

یک خودکار نارنجی رنگ در دست دارم که در حکم مواد مخدر است برایم. نتوانستم نشستن و ننوشتن را تاب بیاورم. اول توی کیف نوین - که خودم خالی اش کرده بودم برای اینکه همراهم بردارم-را خوب گشتم ببینم خودکار هست یا نه. نبود. فکرم رفت دنبال خودکار بنفشی که عرفان بهم داده بود و آن توی کیف خودم بود. بعد آرام آرام ، قدم زنان راه افتادم از اورژانس رفتم بیرون. آن روبرو یک چیزی شبیه میز پذیرش بود و کسی پشت آن نبود و راهروی بیمارستان نیمه تاریک بود. رفتم پشت آن میز را نگاهی انداختم. یک دفتر بزرگ ِ باز بود. مثل دفترهای حضور و غیاب کلاس های درس. اما از خودکار در میان صفحات یا اطرافش خبری نبود.

بعد، از در ِ ورودی اورژانس رفتم بیرون. هوا خنک و سبک بود. گفتم شاید بوفه ای چیزی پیدا کنم که بتوانم ازش خودکار بخرم اما بسته بود. یک دویست و شش نقره ای که موتورش صدای روشن بودن می داد اما راننده اش دیده نمیشد ، توی محوطه جلوی ورودی اورژانس توجه ام را جلب کرد. رفتم جلو دیدم خانمی تویش خوابیده. بعد یک درخت را دیدم که پرشکوفه بود، دو تا درخت توت قرمز هم آنجا بود و یک درخت ارغوان.

برگشتم توی اورژانس. دوباره آمدم نشستم روی صندلی همراه بیمار تخت چهار، روبروی ایستگاه پرستاری. حمید خواب است اما من خوابم نمی آید.آقای توی آزمایشگاه یک برگۀ زرد کوچک داده دست من و گفته جواب را ساعت شش و نیم صبح بگیرم. ساعت الان نزدیک پنج صبح است اما آن موقع شاید یک ربع پیش بود که دیدم نمی توانم نشستن و نگاه کرده را راحت تحمل کنم. رفتم جلوی پیشخوان ایستگاه پرستاری و به خانم و آقای پرستاری که آنجا نشسته بودند - و چند دقیقه قبلش داشتند درباره جراحی پلاستیک حرف می زدند و خانم پرستار هی دست به دماغ عمل کرده اش می زد،- گفتم: « ببخشید مزاحم شدم!» هر دو به من نگاه کردند. لبخند کمرنگی شاید زده باشم وقتی پرسیدم :« می تونم یه خودکار از شما.... در اینجا هر دو خودکار هایی که دستشان بود را بطرفم دراز کردند و من جمله ام را تمام کردم که .... برای یکی دو ساعت قرض بگیرم؟» در اینجا هر دو خودکارهای تعارف شده را غلاف کردند و خانم پرستار چشم هایش کمی گرد شد و گفت:«یکی دو ساااعت؟!» "یکی دو ساعت " را بایک لحنی گفت که نمی  توانم توصیف اش کنم ولی شاید توصیف نکرده هم شما بتوانید تصورش کنید. من لبخندم را کمی معصومانه کردم و سر تکان دادم که یعنی بله! بعد آنها چشم دواندند دنبال خودکار دیگری زیر پیشخوان و این خودکار نارنجی را دادند دستم و من تشکر کنان آمدم از توی کیف نوین این دفترچه را بیرون آوردم و نوشتم: "یک خودکار نارنجی رنگ در دست دارم"

.

حمید بلند بلند خر و پف می کند و گاهگاهی این خانمی که سمت راست من آنسوی پردۀ تخت شماره سه نشسته نگاه های چپ چپ به ما می اندازد. او مادرش را آورده و مادرش به پهلوی چپ خوابیده ومن صورتش را می بینم. یک سِرُم هم توی دستش هست و بی صدا خوابش برده.

دلم نمی آید حمید را بیدار کنم و بگویم خر پف نکند! چهارتا مسکن خودش خورده و یک نیتروگلسیرین هم آقای آمبولانسی بهش داد.

داشتم دیوانه می شدم موقعی که نیتروگلسیرین را خورد و پنج دقیقه بعد درد کتف چپ اش خوب شد. به آقای آمبولانسی خندید و مرا نشان داد و گفت:« همین که آدم می بینه یه نفر نگرانشه خوبه! » آقای اورژانسی گفت:« البته الان که سه نفریم که نگرانیم!» و خودش و همکارش را هم نشان داد. بعد گفت وقتی دردتان با نیتروگلسیرین تسکین فوری پیدا کرده باید جدی اش گرفت و بهتر است همراه ما بیایید و برویم بیمارستان که نوار قلب بگیریم.   

 

 

+ کتا ; ٢:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱۳
comment نظرات ()