آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

و اینچنین است که...

یک:

آدم نمی تواند به کسی که به کمک نیاز دارد اما در خواست کمک نمی کند، کمک کند. حتی اگر کمکی از دستش بر بیاید.

آدم حتی اگر به آن که به کمک نیاز دارد، چنین کمکی که از دستش بر بیاید را بدون هیچ چشمداشتی بکند، ممکن است به غرور طرف بر بخورد. و آن کمک را قبول نکند.

و اینچنین است که برخی به بخت خودشان پشت پا می زنند.

دو:

قرمه سبزی پخته ایم ماه. کشک بادمجان هم.

سه:

من گفته باشم هر که میخواهد بیاید عید دیدنی همین امروز بیاید ها. هم میوه داریم هم شیرینی هم نهار ! تازه برای بعضیها لجند آو د سیکر هم داریم.

چهار:

انگشت کوچک دست راستم در اثر کش و واکش با آقای دزد موتور سوار درد می کند. آنچنانکه شیفت سمت راست ِ کی بورد را وقتی می خواهم آی با کلاه بنویسم نمی توانم بگیرم. یعنی در این حد!

پنج:

سیزده به در آخرش کجا شد؟ اوین درکه؟

 

 

 

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٢
comment نظرات ()