آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

یک پست یک دو سه چهار پنجی

گاهی وقت ها باید یک پست یک دو سه چهار پنجی نوشت.

یک:

 حمید فردا نهار مهمان دعوت کرده. تصمیم کبرا دارم قرمه سبزی بپزم. اما روی این اصل که مهم ترین کلمه توی زندگی فعلی من "شاید" می باشد، هیچ چیز معلوم نیست. ممکن هم هست که مثلا مجبور شویم کالباس بخریم با نان ساندویچی بگذاریم روی میز که مهمان ها خودشان زحمت ساندویچ کالباس درست کردن را بکشند! حالا یکهو یاد پدر عرفان افتادم که می گفتند: ما بد می دانیم وقتی مهمان داریم از بیرون غذا بیاوریم. یک جور بی احترامی به مهمان محسوب می کنیم این را.

دو:

حمید و مادر جلوی تلویزیون خوابشان برده. باید رفت ملافه ای شمدی چیزی انداخت رویشان که سرما نخورند انگار.

سه:

نونینمان یک عالمه درس دارد و آدم را می ترساند که شاید درس ها تا شنبه تمام نشوند. نونینمان کمی هم دلش گرفته فکر می کنم.

چهار:

ظهر با آزاده و مانیا رفتیم رستوران موفتار. خاطره خوبی شد. رفته بودیم البته به قصد آن آقا بد اخلاقه ی توی خیابان جم که می گفتند پاتوق گربه هاست اما بسته بود. فکر کنم آهِ آنها که می خواستند بیایند و نشد با هم برویم گرفتمان!

پنج:

گمانم باید بلند شوم برای مهمان های فردا کمی خودم را به زحمت بیاندازم.

 

+ کتا ; ٧:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱۱
comment نظرات ()