آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

مرا می‌بخشید

 

هشت صبح است. با سردرد و کمی حال تهوع از خواب بیدار شده ام. مادر مثل هر روز، پیش از من بیدار بود و هی بلند می شد کمی توی اتاق راه می رفت و باز می آمد دراز می کشید و باز سی ثانیه نشده بر می خاست و توی این تناوب کمی هم تلو تلو می خورد و می ترسیدم نکند بخورد زمین.

بلند شدم بردمش دستشویی شاید راحت شود. بعد دوباره دراز کشیدیم و یک دقیقه بعد مادر باز به نشست و برخاست ِ خودش ادامه داد.

توی این فکر بودم که به پیام کوتاه ِ گویا جواب بدهم یا اصلا عکس العملی نداشته باشم؟ نوشته بود:" وقت نداری جواب ِ سلام و تبریک بدی؟" و من توی سرم غوغا ست هنوز از این جواب ِ نداده و باز هیچ نمی گویم. اصولا هیچ نگفتن بهتر است از حرف هایی که حق ِ "حرف" را بلد نیستند ادا کنند. یک شعر کوتاه* دیروز توی گودر دیدم خوب بود. شاعرش را نمی دانم که بود اما شاید همان را برایش بفرستم. شاید هم نفرستم. چه سلامی؟ چه تبریکی؟ چه حالی؟ چه احوالی؟ درثانی آدم ها این همه از هم دور می شوند و باز توقع دارند که دل ها همچنان نزدیک مانده باشند؟!

حالم خوش نیست. از اتاق آمده ام بیرون و در را بسته ام که مادر نیاید بیرون فعلا. شاید خوابیده شاید همچنان دارد هی بلند می شود و تلو تلو می خورد و دوباره می خوابد. البته که دلم شور می زند که نکند توی این تلو تلو خوردن های پیاپی اتفاقی بیافتد و این خودش یک مرض است.

شاید بهتر است مسکن بخورم. شاید مسکن کمی مرا از این حال در بیاورد. شاید هنوز خوابم. شاید باید بیدار شوم که روز بتابد و چرخ بچرخد.

*

مرا می‌بخشید که تبریک نمی‌گویم
نه عیدهایتان را
نه تولدهایتان را.
مرا می‌بخشید
برای شادباش در انتظار روزی هستم که در تقویم نیست،
روزی شبیه روز "مبادا"
با این تفاوت که "بادا".
روزی که شادی یک "بودن" است
"شدن" نمی‌خواهد.

 

 

 

+ کتا ; ۸:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٠
comment نظرات ()