آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

موهبت ِ "وقت"

 

خط آخر پست پیش را که نوشتم زر زر گریه م گرفت. نمی دانم چرا. فقط می دانم که نگرانم. نمی دانم نگران چه ام حتی!

حالا کمی بهترم. یعنی حد اقل گریه ام بند آمده. یک خط فاصله هایی توی ذهنم مانده بین کلمه هایی که به هم مربوط نیستد. مثل : من - تو - او - ما - کجا - دنیا - کجا - ...

حالا نوین دارد غذا می پزد. نمی دانم چه می پزد. بوی سیب زمینی می آید.

حمید دارد فیلم می بیند. نمی دانم چه فیلمی.

من داشتم توی گوگل برای گذراندن موهبت "وقت" ی که بهمان عطا شده دنبال عکس های ابراهیم گلستان می گشتم. غزل دیشب گفت که حمید شکل ابراهیم گلستان است و اضافه کرد که "حتما خودش میدونه" من گفتم "نه!" و غزل تعجب کرد که :" چطور کسی تا حالا بهش نگفته؟!"

 

 

+ کتا ; ٢:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٩
comment نظرات ()