آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

صبح است ساقيا قدحی پر شراب کن

دور فلــک درنــگ ندارد شــتاب کن

 

 

 

نمی دونم چرا يه دفه دلم خواست اينو اينجا بنويسم./ شايد به ادامه ی اين پست در طول روز چيزی اضافه شود. شايد هم نشود.

 


...ادامه ای که در طول روز اضافه شد:

 

من از این بازی خسته شدم. این اشکالی داره؟

در کوچه باد سردی می وزد و من نای دویدن ندارم. می آيم گوشه ای و روی تک پله ی خانه ی همسايه ی روبرویی می نشینم و اصلن هم دلم نمی خواهد به بازی ای که از آن بیرون  آمده ام نگاه کنم.

تو مرا کم نداری يار، يک هم بازی کم داری. و من   از این بازی   خسته شدم.

و می روم تو اين فکر که بازی کردن اصولن برای تفریح است و ما قراردادی را برای ادامه اش امضا نکرده ایم. نمی دانم چه مدرکی و چه قدرتی خواهد توانست مرا مجبور به ادامه ی اين بازی کند؟

اما اینکه وقتی کنار مینشینی هم کسی نیاید بگوید:« آهای! چی شد که نشستی؟ خسته شدی؟ »...هم بیشتر آدم را ترغیب به کناره گیری میکند. یعنی چه؟

یعنی با خودت فکر میکنی که : «ناز نازی است. خسته شده. نشسته نفسی تازه کند و خودش بر می گردد؟ »

یا اینکه آنقدر گرم بازی هستی که متوجه نشستن من نشدی؟

یا اینکه اصلن مهم نیست که من باشم یانه ! برای اینکه دل خودم نشکند به بازی راهم داده بودی و حالا هم چه بهتر که خودم کنار بروم ؟

به هر حال همینجا روی همین خاک های شیشه ی پشت این ماشین می نویسم که: " من   از این   بازی   خسته   شدم " و زیرش هم می نویسم که : " خواستی بخون، نخواستی هم نخون! "

بعدش هم با نوک انگشت خاکی ام می روم خانه.

 

 

+ کتا ; ٧:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/٤
comment نظرات ()