آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
کلمه ها می آیند و نمی ایستند و می روند. انقدر که نمی فهمم چه بودند. مثل آب رود می مانند در سرم و من فقط می توانم عبورشان را تماشا کنم. حرف نیستند. لحظه اند.
امروز ناگهان دیروز می شود و امروز ناگهان فردا. زمان در هم ریخته اینجا. سال هنوز نو نشده، کهنه شده. سال پیش هنوز همه جا هست. توی همه زوایای خانه و توی همه خیابان های شهر. انگار نه انگار که ما رفتیم سفر و برگشتیم.
همینم مانده این پرستو هم اینجا بمیرد.
