آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

سال پیش هنوز همه جا هست

 

کلمه ها می آیند و نمی ایستند و می روند. انقدر که نمی فهمم چه بودند. مثل آب رود می مانند در سرم و من فقط می توانم عبورشان را تماشا کنم. حرف نیستند. لحظه اند.

امروز ناگهان دیروز می شود و امروز ناگهان فردا. زمان در هم ریخته اینجا. سال هنوز نو نشده، کهنه شده. سال پیش هنوز همه جا هست. توی همه زوایای خانه و توی همه خیابان های شهر. انگار نه انگار که ما رفتیم سفر و برگشتیم.

همینم مانده این پرستو هم اینجا بمیرد.

 

+ کتا ; ۸:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٧
comment نظرات ()