آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

از یزد

هوا خوب است. شب ها کمی خنک می شود و ظهر ها کمی گرم. اما لطیف و تمیز است. توی یک باغ انار هستیم اما بجز یکی از انار ها، هیچکدام هنوز گل نداده اند.

آرامشی اینجا هست که سال ها دنبالش گشته بودم. سکوتی شب ها هست که همه چیز را در بر می گیرد. همه دلنگرانی ها و اندوه ها را در خود می خورد.

بخش تاریخی شهر حس عجیب و خوبی دارد. من توی همه فضا های تاریخی البته همین حس را داشته ام.مثل توی ارگ بم، و حالا توی پس کوچه های یزد، به تماشای بادگیر ها و و تماشای آسمان از لابلای ساباط ها

عصر شاید برویم ارگ حکومتی. حمید باغ دولت آباد را خیلی دوست داشت. خودمانیم عجب بادگیر بی نظیری دارد.

الان حمید خوابیده و ما منتظریم باطری دوربین شارژ شود.

شاید پنجشنبه از یزد حرکت کنیم. شاید در راه بازگشت سری هم به گلپایگان بزنیم.

 

+ کتا ; ٤:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۳
comment نظرات ()