آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

جی یازده مون

 

ده دقیقه به پنج عصر پنجشنبه است. خوابم می آید. پلک هایم همینطر سنگین سنگین باز و بسته می شوند و این را می نویسم. دیشب دیر خوابیده ام. صبح هم با خوابی که ولم نمی کرد مبارزه کردم. ظهر رفتیم بانک باز پولهای ته حساب را گرفتیم چون تقریبا باز جیبمان خالی شده بود. بعد رفتیم برای آخرین بار در سال 88 گلدانهای مادر را آب دادیم. یک فلاسک برای چای توی راه و یک ساک برای سفر از خانه مادر برداشتیم، اما هنوز به نظرم یک ساک کم داریم. این اسباب کشی های پی در پی ِ سال های گذشته آتش زده به جان وسایلمان. یک چیز هایی گمِ گم شدند این وسط. دو تا ساک را به گمانم سارا خانم برداشته برده با خودش چون هر چه گشتم نبود.

 بعد رفتیم یک مغازه ای توی طبقه هفتم یک برجی توی خیابان بهار و یک دوربین کانن جی یازده خریدیم به راهنمایی ِ آقای نویسنده عزیز که با کامنت روشنگرانه شان ما را از رفتن به راه های خطا بازداشتند.

 

حالا سه تا عکس تویش هست. یکی آن عکسی که آقای فروشنده وقتی داشت دوربین را نشانمان می داد از حمید گرفت. یکی عکسی که من همینجوری بی خودی از جوانه های روی شاخه درخت ها گرفتم و یکی هم که توی ماشین تنها بودم و لبخند ِ ملیحی زدم و از خودم گرفتم!

 به نظرم الان مجبور باشیم برویم یک ساک هم بخریم. هر چه هم که چیز زیادی برنداریم بالاخره چهار نفریم و یک ساک و یک کوله ی نوین کم است برای بند و بساطمان. حمید هم سرش درد گرفته گمانم چون دیر نهار خوردیم. منتظرم سرش کمی بهتر شود.

شهر دارد هی خلوت و خلوت تر می شود. من هیچ احساس آمدن عید را ندارم. انگار که عمو نوروز امسال یک جور بی سر و صدایی یواشکی آمده و پاورچین پاورچین رفته و هیچکس اینرا نفهمیده.

 

+ کتا ; ٦:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٧
comment نظرات ()