آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

سیال ذهن مسافرتی

 

هنوز هیچکار برای سفر نکرده ام. حتی فکر نکرده ام که چه چیز هایی باید بردارم. برای مادر، برای خواب، برای چند روز؟ برای مطالعه، برای طراحی (!) شده ام اسباب مسخره ی خودم! می دانم باز تخته شاسی را بر می دارم با هزار آرزو راه می اندازم دنبال خودم و هیچ کار هم نمی کنم. دلم یک دوربین هم می خواهد. یعنی آدم برای اولین بار در عمرش بخواهد برود یزد و دوربین نداشته باشد؟ اصلا می شود؟ راستی یک دوربین خوب که خیلی هم گران نباشد چند است الان؟ چند روز وقت داریم تا جمعه؟ می رسیم بخریم؟ اصلا پولمان می رسد؟ لباس ها را یادم باشد فردا همه را سری به سری بریزم تو ماشین بشورم. خدایا! اصلن مسافرت رفتن یادم رفته انگار. مخلوط کن را برای مادر یادم نرود. ساک مادر راستی کجاست؟ دلم همه ش دارد آن آسمان پرستاره را پیش خودش تجسم می کند...

 

راستی! رای دادین ؟ من و این وبلاگ که همینجور هی پله پله رتبه مون داره میاد پایین...

 

+ کتا ; ۱:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٦
comment نظرات ()