آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
من به یاد نمی آورم در این عمرم که هیچ زمانی یک هفته مانده به بهار، نه تنها شکوفههای سفیدِ درخت های گوجه خیلی وقت باشد که تمام شده باشند و برگ های سبزش هم در آمده باشند، بلکه شکوفه های صورتیِ ِدرخت های زد آلو هم ریخته باشند زمین و تمام شده باشند.
به یاد نمی آورم که در این عمرم که هیچ زمانی یک هفته مانده به بهار، هر چه دم دستمان می رسد را برداشته باشیم و خودمان را با آن باد زده باشیم.
به یاد نمی آورم که یک هفته مانده به بهار هیچ همسایه روبرویی ای مثل این آقا که امروز رفته بود روی پشت بامشان و داشت کولرش را سرویس می کرد، رفته باشد و کولر سرویس کرده باشد. و آدم توی دلش گفته باشد خوش به حالشان!
نسبت به این گرمای نا بهنگام حس خوبی ندارم.