آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

گل که بدهم...

 

دو تا گلدان توی بالکن دارم که صبح داشتم بهشان آب می دادم، و فکر می کردم که گاهی دلم می خواهد زندگی نباتی داشته باشم.

بنشینم توی خاک و منتظر تابیدن آفتاب باشم. باران ببارد یا دستی آب بر سرم بریزدش چه فرق می کند؟ آرام زندگی کنم و به کسی هم قولی نداده باشم که گل می دهم یا اینکه خشک نمی شوم. گل که بدهم کسی را خوشحال کنم و آب که نداشته باشم هم خشک شوم. چنین بی تکلف و ساده زیست.

+ کتا ; ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/۳
comment نظرات ()