آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

عذاب وجدان - سکوت - گیومه

اول - عذاب وجدان

 بدون اینکه دلم بخواهد گودرم را پروتکت کنم اما اینکار را کردم. نه به خاطر اینکه بترسم از شناخته شدن و یا معلوم شدن اینکه چه اخباری را شر می کنم، بلکه به این خاطر که نمی دانم چرا دوستانی که آنجا هستند هم از اینکه مثلا گودر من پروتکت نباشد احساس نا امنی می کردند. و گرچه باز نمی دانم این حس تا چه حد درست بود اما من خودم را موظف دانستم امنیت خاطرشان از بابت من تا جایی که می توانم تامین باشد.

هر چند حالا دیگر انگیزه ی خاصی برای شر کردن آیتم ها ندارم. آنهایی که توی گودر هستند خب خودشان خبر ها را می بینند و اصل، در واقع برایم آنهایی بودند که توی گودر نیستند گمانم.

دوم - سکوت

خلاف جهت ریتم تند این روز های آخر سال، هرچند دارم  سعی می کنم بی توجه به روز و سال، با آرامش و بی خیالی راه بروم و اصلا انگار نه انگار ِ این باشم که امروز چندمِ چه ماهی است، اما توی سرم غوغایی ست. فکر فکر فکر،...

 سر صبحانه یکهو دیدم تمام مدتی که با حمید نشسته ایم و جرعه جرعه چایمان را لا به لای لقمه های نان و پنیر سر می کشیم، هر کدام توی فکر های خودمان هستیم. بعد سعی کردم فکر هایم را آنالیز کنم ببینم توی چه فکری هستم که این همه سکوت بجز با صدای گذاشتن و برداشتنِ لیوان چای روی میز سنگی نمی شکند؟ توی چه فکر بودم؟ از تصور خودم تو غاری که افینگ مدتی را آنجا گذراند* بگیر تا مقاومتی توجیه ناپذیر برای تمیز نکردن خانه در ضمیر نا خودآگاهم!، از نوشتن لیست خرده ریز هایی که نباید فراموش شوند، تا اینکه ماشینمان مثلا کی از تعمیرگاه بر میگردد؟ از فکر روی کلمه "تهور" ی که دیشب شنیدم گاهی ناپسند است بگیر تا نخ هایی نامرئی که دست و پایمان را بسته اند. از یک عالمه تیتر که همینطور ردیفند دنبال هم که شاید روزی گسترده شوند و هیچوقت نمی شوند.  از فکر سه شنبه شبی که هنوز نیامده تا نگرانی برای آینده ای که یک ثانیه اش حتی پیدا نیست... حمید هم احتمالا توی فکر های دیگری بود. ولی چه فرقی می کند. آدم چه باورش بشود چه نشود، توی هر سکوت دنیا دنیا هیاهو هست...

* فکر کردن روی این مثلا:

این حقیقتی بود که هیچ کس هیچ  وقت چشمش به این نقاشی ها نمی افتاد. این قضیه کاملا روشن بود، اما به جای این که این اتفاق افینگ را عذاب دهد، بابت این که دارد وقتش را تلف می کند، عملا باعث شد آزاد تر و بی قید و بند تر کار کند. حالا داشت برای خودش کار می کرد و ترس از نظرات و عقاید آدم های دیگر محدودش نمی کرد. این خودش کافی بود که در شیوه نگاه افینگ به هنرش تغییر بنیادی به وجود بیاورد. افینگ برای اولین بار در زندگی اش از بابت نتیجه کار دلنگران نبود. بنا بر این واژه های "موفقیت" و "شکست" یکباره معنای شان را برایش از دست دادند. کشف افینگ این بود که مقصود واقعی هنر این نیست که کحصول زیبا خلق کند. این یک جور شیوه درک مسائل بود. شیوه فهم جهان  و اینکه آدم جایگاه خودش را در این جهان پیدا کند، این که هر جور کیفیت زیبایی شناختی که در تابلوی نقاشی هست، تقریبا پیامد لازم تلاش هایی است که هنرمند به خرج داده و به قلب موضوعات وارد شده.

 

سوم: گیومه

گیومه وبلاگ جدید ِ عرفان خان جانمان است. اینطور که به من اطلاع رسیده،  قرار است  وبلاگی باشد که هر روز در آن جملات قصار فارسی /انگلیسی داشته باشد. و قرار است مکملی باشد برای نغمه های ماشین تحریر جناب اولد فشن‏

اینطور گفته اند خلاصه.  

 

 

+ کتا ; ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢۳
comment نظرات ()