آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

غیر عادی!

وقتی زندگی ات روی روال است، - صبح ها بلند می شوی، ورزش می کنی، صبحانه می خوری، سر کار می روی، خرید می کنی، غذا می پزی، می گویی و می خندی،- اگر زمانی این وسط دلت بگیرد ودست زیر چانه بنشینی خیره شوی به جایی، این غیر عادی است. اینجاست که ممکن است دلت بخواهد برداری بنویسی : نمی دانم چرا دست زیر چانه نشسته ام خیره به دیوار روبرو... و بعد بروی توی فکر که توی چه فکری؟ و این سه نقطه را ادامه دهی.

بعد همه فکر می کنند حالت خیلی بَده!

ولی وقتی زندگی ات روی روال نیست، -صبح ها دلت نمی خواهد از جایت بلند شوی، نای ورزش کردن نداری، میلی به صبحانه خوردن نداری، مدتی ست که بیکاری و در خانه مانده ای، پول نداری خرید بروی، حوصله نداری غذا بپزی، حتی حرف بزنی،- اگر مثلا حتی به گلدانی هم آب بدهی، به نظر خودت شاهکار کرده ای! این به نظرت غیرعادی است.  اینجاست که دلت می خواهد برداری بنویسی: امروز  به شمعدانی ها آب دادم، برگهای خشکشان را کندم، بالکن را هم آب و جارو کردم. کمی پنجره را باز گذاشتم شاید هوای بهار روحیه ی خانه را تغییر دهد...

بعد همه فکر می کنند حالت خیلی خوبه!

 

 

+ کتا ; ٢:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٠
comment نظرات ()