آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

یعنی اشکال نداره من هر چرندی دلم می خواد اینجا بنویسم؟

 

سوار یک هواپیمای کوچک شدیم. من و یک دوست که الان هیچ نمی دانم که بود. فقط می دانم که دوست بود و دختر بود و شیطان و بازیگوش و خندان بود. دل هر دویمان از این سفر شور می زد. و هر دو خنده های همراه با دلشوره داشتیم. از چشم هایمان دلشوره اش پیدا بود.

 هواپیما خیلی کوچک بود. یک طرف دیواره اش مثل مترو شانزده تا صندلی چسبیده بود به هم و ظرفیت مسافرش همین بود. بلیط را رزرو کرده بودیم و لحظه آخر رسیدیم. یعنی اگر دو دقیقه دیر تر می رسیدیم دو نفر دیگر به جایمان سوار شده بودند.

اوایل سفر، هواپیما آرام و مطمئن و بدون تکان های اضافی می رفت. اما بعد کم کم حرکت های غیر معمول شروع شد. تکان های باد، به هم خوردن تعادل پرواز، من سعی داشتم از پنجره بیرون رانگاه کنم  ترس از سقوط نداشتم و ابر های غروب دیده میشد. مثل هواپیما های جنگی انگار داشتیم مانور می دادیم. بعد نزدیک فرود شد. رسیده بودیم به کیش! اما هواپیما طورعجیبی ما را به زمین رساند! یکهو دیدیم از هواپیما بیرونیم وسط زمین و آسمان داریم می چرخیم دور خودمان. سرگیجه عجیبی گرفتم. از چیزی مثل چتر نجات آویخته بودم  بالاخره پایم وسط یک محوطه ی پر تردد رسید به زمین ولی دوستم را گم کرده بودم.

 

+ کتا ; ٢:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱۸
comment نظرات ()