آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

سفید نویسی

 

امروز از حمید پرسیدم ما چقدر الان توی حساب مادر پول داریم؟ چون آخرین برداشت ها را او از کارت عابر بانک داشته و من رقمش را نمی دانستم. گفت حدود دویست و پنجاه هزار!

اگر اوضاع همینطور بماند،که گمانم همان یزد را هم نتوانیم برویم . البته ممکن است بیست و پنجم اسفند مبلغی بدستمان برسد. ممکن هم هست نرسد. درست است که برای کشیدن نقشه باید امکانات را بررسی کرد اما بر مبنای امکان هم نمی توان پایه ای گذاشت. باید به اطمینان رسید. و ما مدتیست که هر چه راه می رویم به اطمینان نمی‌رسیم.

آنچه که مسلم است اینست که با این مبلغ نه می شود ماند تهران و بساط عید را برگزار کرد نه می شود رفت سفر. احتمالا یک جوری باید غیب شویم عید امسال!

 

+ کتا ; ٩:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱٦
comment نظرات ()