آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

چند شنبه است امروز؟

 

الان بیشتر از هر چیز دلم می خواهد ساکت باشم و همینطور آفتاب بتابد تو از درز میانِ دو پرده، و گوش هایم را تیز کنم دنبال صدای گنجشک ها که پنج طبقه پایین تر روی شاخه های درخت خرمالو نشسته اند.

خبر ها را خوانده و نخوانده ام. حکم اعدام، وثیقه های سنگین، زندان، گرفتاری، آزادی، عکس، ... هی گودر را خوانده و نخوانده، غلطانده ام پایین و توی فکر های خودم بوده ام.  امروز صبح با لادن حرف زده ام. بهش گفته ام تو از من خیلی قوی تری و صبور تری و صدای نازک اش آنسوی خط لرزیده و گفته :"راس میگی؟" و من انگار از این همه فاصله گوشه ی لبهایش را دیده ام که لرزیده کمی پایین و حتی پرده ی نازک اشک را هم توی چشمهایش دیده ام.

حالا دیگر وقت سکوت است و برخاستن وشاید هم فکری برای ادامه روز ...

 

+ کتا ; ۱:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱٥
comment نظرات ()