آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

ثانیه نویسی پیش از نمایش

 

همینطوری بی خودی دلم خواست که بنویسم مثلا ما حدود یک ربع به هفت راه افتادیم. بعد توی کوچه دریا بودیم که گفتم به رویا زنگ بزن. و وقتی تماس گرفته شد مثلا رسیده بودیم سر شریعتی. ترافیک بود و من راهنما زده بودم که بپیچم به راست. سمت همت و نوین داشت با رویا حرف می زد و هی آخی آخی می کرد.

بعد کل همت از سر شریعتی تا سر پل های فجر که ما می خواستیم بپیچیم توی مدرس جنوب ترافیک بود و قدم به قدم رفته بودیم و هی ساعت را نگاه کرده بودیم و انگار شده بود هفت و بیست دقیقه.

اینها شاید خواندن نداشته باشد. من گفته باشم! من فقط دلم خواسته یاد دیشب بیافتم و بنویسم. همین. اگر کسی دلش نخواست.نخواند. اصلا کامنت هم ننویسد. من که نمی آیم کامنت دانی را چک کنم ببینم شده دو تا یا سه تا یا ایگنورنت و نقطه اش آمده اند یا نیامده اند مثلا. من فقط می نویسم که نوشته باشم.

...و بعد همینطور مدرس جنوب را رفتیم پایین تارسیدیم به هفت تیر و بعد پیچیدیم توی کریمخان. همانجا بود که وانتی از سمت راست برای من یک بوق طولانی زد و راننده ی جوانش که اخم هم کرده بود چپ چپ نگاهم کرد. و من کمی دستپاچه شدم و فرمان را کمی متمایل کردم به چپ و همان لحظه نمی دانم یک موتوری از کجا یکهو پیدایش شد و از حد فاصل بین من و وانت گاز داد و گذشت و من کمی ترسیدم و همینجا بود که نوین یک جورِ دلسوزانه ای گفت :"قربونت برم!" و من گفتم چرا؟ و او گفت که نمی دونه فقط حس کرده که باید قربونم بره! و من یادم نیست توی دلم گفتم خدا نکنه یا بلند هم گفتم... در هر صورت دیگر رسیده بودیم به زیر پل آنجا که گفتم نگاه کند ببیند آن خیابان ایرانشهر است یا نه! خوب است کل عمرم را توی تهران زندگی کرده ام و هنوز توی هیچ خیابانی که می پیچم مطمئن نیستم که دارم درست می پیچم یا نه! و بعدش ایرانشهر را پایین رفته بودیم و هیچ بقالی آن طرف ها نبود که آبنبات چوبی بخریم. چون نوین دیروزش برای من و خودش دو تا آبنبات چوبی خوشمزه خریده بود و وقتی خورده بودیم ، دلمان خواسته بود که توی تاتر هم آب نبات چوبی بخوریم. و قرار شده بود پنج تا بخریم و به دوستانمان هم از آن آبنبات چوبی ها بدهیم. بعد تازه فکر کرده بودیم که آیا آنها از آب نبات چوبی خوششان خواهد آمد یا نه! مثلا یه نظرشان مسخره خواهد بود که آدم های به این بزرگی آب نبات چوبی بخورند. خب آنها خبر ندارند که مادرِ این بچه گاهی شش سال بیشتر ندارد! بعد جلوی مبل فروشی ادواردز با کلی عقب و جلو کردن ماشین پارک کرده بودیم و من یکی دوبار به اتکای جدول کنار خیابان همینطور بی هوا رفته بودم عقب و جلوو بعد که پارک کردیم و پیاده شدیم دیدیم جدول آن قسمت اصلا وجود خارجی نداشته و خیلی شانس آورده ایم که لب به لب ِ جوب دیگر از تلاشمان برای خوب پارک کردن دست برداشته ایم!

بعدش رفتیم آنطرف خیابان. توی پیاده روی باغ خانه هنر مندان و من شک کرده بودم که در ماشین را بسته ام یا نه؟ و تا دور نشده بودیم، دوباره رفتم آن طرف و از پنجره ماشین نگاه کردم دیدم بله در ها را قفل کرده ام.

بعد که دوباره از خیابان رد شدم و رسیدم پیش نوین اون شروع کرد از بیماری وسواس برایم حرف زدن و اینکه فلان معلمشان هم گفته از این وسواس ها داشته و یکی که گمانم دکتری چیزی بوده بهش گفته که کلا بگوید به جهنم. مثلا اگر در ماشین باز باشد و دزد ماشینش را ببرد بهتر از اینست که دیوانه شود! من گفتم نه! من حاضر نیستم ماشین را دزد ببرد. و بحثمان بی نتیجه ماند. بعد تازه من اضافه کردم که انگار داروی اینجور وسواس ها همین فلوکسیتین است.

بعدش بازو به بازو دو تایی خوش خوشان رفته بودیم سمت خانه هنرمندان و هی آنجا چشم دوانده بودیم دنبال چهره های آشنا. چهره ها اما همه غریبه بودند. و نوین اینجا گفته بود زنگ بزنم؟ گفته بودم نه! بگذار زنگ نزده ببینیم می توانیم هم را پیدا کنیم یا نه. اینطوری هیجانش بیشتر است! بعد رفته بودیم تو ساختمان و ساعت یک ربع به هشت بود و راه افتاده بودیم برای تجدید خاطرات سمت گالری ها. که یاد نمایشگاه نقاشی ثمیلا افتاده بودیم و دلمان برایش و کلا برای آن روز هاتنگ شده بود. و یاد تولد هانس کریستین اندرسن و برنامه هایش هم افتاده بودیم. یاد تاتر سایه هم افتاده بودیمو آنجا تصاویر خروس های جنگی را داشتیم توی راهرو ی منتهی به گالری ها نگاه می کردیم و نگاه می کردیم و نگاه می کردیم... بعد رسیدیم به ته راهرو که آقای ممیز ایستاده بود و من از دور با خودم گفتم ممیز که مرده این آقا چرا انقدر شبیه ممیز است و بعد جلو تر که رفته بودیم، دیده بودیم که آن آقا جدا ممیز است. و آنجا هم نوین دوباره گفته بود تلفن کنیم ؟ و من اینبار وقتی جلوی یک پوستر بزرگ که کار یکی از نیستانی ها بود ایستاده بودم ، گفته بودم باشه.

ممد گفته بود خب بیاین تماشاخونه دیگه . بعد ما کل راهرو را برگشته بودیم که ببینیم تماشا خانه کجاست. و تمام تابلو های راهنما را خوانده بودیم و هیچ جا ننوشته بود تماشاخانه در واقع همه چیز نوشته بود مگر تماشاخانه. خب ما تا آنروز نرفته بودیم تماشاخانه. این که عیبی ندارد. دارد؟ بعد رفتیم دم ِ نگهبانی که بپرسیم تماشاخانه کجاست و آقای نگهبان پشت میزش نبود. و چند تا آقا -حدود 5-6 تا دور هم ایستاده بودند و یکی شان بیشتر به ما و سرگردانی مان نگاه کرد و ما هم بیشتر به او و جای خالی نگهبان نگاه کردیم و آخرش چشمهایش شکل علامت سوال شده بود که من ازش پرسیدم : ببخشید تماشاخانه کجاست؟

بعد او بالهجه ی خاصی گفت ته راهرو - و با دست راستش راهرو سمت راست را نشان داد- از ساختمون برین بیرون ساختمون روبرویی. و ما هم همانطور در حالی که صدایش توی گوشمان هی تکرار میشد، رفتیم و رفتیم تا ته راهرو و ته راهرو دستشویی بود و بعد از دستشویی در خروجی بود. و بعدش هوای آزاد بود باز. و آن ساختمان مذکور ، روبه رو نبود، سمت ِ چپ ایستاده بود. و ما باز بازو به بازو رفتیم سمت تماشاخانه و من برگشتم وقتی داشتیم از ساختمان اولی دور می شدیم، نگاهی بهش انداختم.

من این شب را دوست داشتم. این محوطه را دوست داشتم. این آدم های ناشناسی را که توی این راهرو ها و محوطه در جریان بودند، دوست داشتم. حتی هوای سردی را که نوین را می لرزاند را هم دوست داشتم. و جلوی ساختمان تماشاخانه هم عده ای چند تا چند تا ایستاده بودند و با هم در گفتگو های آرام بودند. بین این آدم هم چشم دواندیم و آشنا ندیدیم. بعد چند تا پله ی سرتاسری را رفتیم بالا و داخل ساختمان شدیم و تقریبا بلافاصله نوین مراکشید سمت چپ و من نگاه کردم و دیدم بعله . دو تا چهره ی آشنا آنجا دارند به علامت سلام، سر تکان می دهند و نزدیک رفتیم و سلام گفتیم و آنها تعارف کردند که بلند شوند ما بنشینیم  و ما گفتیم که نمی نشینیم. و همانطور ایستاده کمی حرف زدیم. درباره چی؟ درباره اینکه مثلا به رنگ ارغوان را برویم ببینیم یا نرویم. بعد ما کلا فهمیدیم که چقدر از فیلمهای حاتمی کیا را ندیده ایم اصلا. و در آنجا آقای آ.پ هم ایستاده بود.

بعد ساعت حدود هشت شد و ما آرام آرام رفتیم توی سالن. و نوازندگان داشتند می نواختند. و صندلی های سرخ بر صحنه ی گرد و سراشیب ِ سفید بود و مردی بریکی از آنها نشسته بود. و ما ردیف و شماره مان را پیدا کردیم و نشستیم.

از اینجا به بعدش را شاید بعد بنویسم. شاید هم هیچوقت ننویسم. فقط گاهی یاد صدای خنده های آن پسرکی بیافتم که اسمش انگار سام بود و قدش چون کوتاه بود، مامانش برایش یک بالش آورد که زیرش بگذارد و بتواند صحنه را ببیند...

 

+ کتا ; ۳:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱۳
comment نظرات ()