آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

یک و دوی مربوط یا نامربوط

 یک:

عملا دراز کشیدن روی تخت و چشم به شیشه ی خاکالود پنجره دوختن برایم هیچ فرقی با نشستن روبروی مانیتوری که پنجره های مختلف اش باز و بسته می شوند یا تلویزیونی که مدام کانال هایش عوض می شود ندارد.

این ها همه یعنی همان نشستن روی نیمکت سالن همگانی یک آسایشگاه روانی و خیره شدن به دیوار روبرو.

دو:

دلم می خواهد یک نفر دستم را بگیرد ببرد بگذاردم سر یک کاری که هیچ آشنایی با آن کار و نحوه انجامش نداشته باشم. بعد برایم توضیح بدهد که چکار باید بکنم و من آن کار را سعی کنم به بهترین نحو ممکن انجام دهم. دانش خاصی هم نخواهد. فقط کسی که شرایط اولیه آدم بودن را دارا باشد قادر به انجامش باشد بدون هیچ لزومی به اینکه از آن لحظه به قبل هم آن آدم وجود داشته بوده باشد!

 

 

+ کتا ; ۸:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱۱
comment نظرات ()