آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

اعترافات

یک:

مـــعاشــران! گـــره از زلـــف یـــار بــاز کنـــید
شبی خوش است بدین قـصه اش دراز کنـید

باید اعتراف کنم از دیشب که اون کلمه "معاشران" رو خوندم همه ش این شعر داره تو سرم می چرخه و انقدر چرخید و چرخید تا مجبور شدم بنویسمش. شاید دست از چرخیدن بکشه. کاش فقط می چرخید ! بعدش دست منو می گیره می بره تو فکر "دراز کردنِ شب" بوسیله ی "قصه" و  این قسمتش خیلی سخته.

دو:

در ضمن باید اعتراف کنم من شب هایی که نوین فرداش امتحان ادبیات فارسی داره رو خیلی دوست دارم. چون هی برام شعر می خونه. هی برام شعر می خونه...

 سه:

باید اعتراف کنم که رفته ام این صفحه را خوانده ام و دچار  توهم ِ "خود خوش آمدگی" شده ام!

+ کتا ; ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱٠
comment نظرات ()