آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

توانایی فکر کردن به آینده

 

مون‌پالاس را رسیده‌ام سر فصل دو. توی دستشویی داشتم می‌خواندم. این روز‌ها دیگر قباحت این کار از بین رفته و خیلی راحت توی گودر درباره‌اش حرف زده می شود. همینطور داشتم با مارکو و احوالاتش همذات پنداری می‌کردم و بعضی پاراگراف‌ها* را دوباره و سه باره می‌خواندم و هی احساسش را درک و‌ درک تر می کردم که حمید آمد پشت در دستشویی و گفت:

" دل بکـَّـن بابا از این توالت!"

من انگار جواب ندادم. فقط شنیدم. بعد گفت:

" زلزله شیلی هشتصد بار قوی تر از زلزله هائیتی بوده."

 پرسیدم :"تلفاتش چی؟"

گفت:" هنوز چیزی نشنیدم"

بعد دیگر تمرکز من برای کتاب خواندن از بین رفته بود و رفته بودم توی فکر حساب و کتاب ریشتر‌ها که یک نفر زمانی می خواست برایم توضیح بدهد و می‌گفت از هفت به بالا هر دهم ِ ریشتر یعنی شدتی دوبرابر. و مثال زده بود که مثلا هفت و دو دهم یعنی دو برابرِ هفت و یک دهم شدت دارد و هفت و سه دهم یعنی دو برابرِ هفت و دو دهم شدت دارد. و من این حرف ها را به خاطر سپرده بودم بدون اینکه جرات کنم تصورش کنم.

*مسئله اساسی این بود که حرکت بعدی ام را برنامه ریزی کنم. اما این بیش ترین چیزی بود که باعث عذابم می شد، چون دیگر از عهده اش بر نمی آمدم. توانایی فکر کردن به آینده را از دست داده بودم. فرقی هم نمی کرد چقدر تلاش کنم تا آینده را تصور کنم. نمی توانستم آینده را ببینم، دیگر هیچ چیز را نمی توانستم ببینم. تنها آینده ای که به من تعلق داشت همین زمانی بود که توش زندگی می کردم و تلاش برای ماندن در همین حال هم به تدریج خرابش کرده بود. دیگر هیچ ایده ای نداشتم. لحظه ها یکی بعد از دیگری از راه می رسیدند و آینده جلو چشمم مثل یک صفحه سفید و خالی مانور می داد. اگر زندگی، آن جور که دایی ویکتور اغلب میگفت، داستان باشد و هر آدم نویسنده داستان زندگی خودش، من داشتم قصه خودم را سر هم می کردم. البته طرحی در کار نبود، هر جمله را هر وقت بهش می رسیدم می نوشتم و به بعدش اصلا فکر نمی کردم. همین جوری اش هم شاید خوب بود، اما سوال این نبود که چه طور داستان را روی کاغذ بیاورم، این کار را قبلا کرده بودم. سوال این بود که اگر جوهر این قلم تمام می شد، چه باید می کردم.

+ کتا ; ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٩
comment نظرات ()