آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

ثبت موقت

 

پس از کش و واکش های بسیار، از امروز فعلا طبقه دوم همین ساختمان شده شرکت. نه که بماند. موقتا برای یکی دو ماه. برای تا وقتی که مشتری برای فروشش پیدا شود. در واقع مشتری الان هم کم و بیش با قیمت کمتر هست اما صاحبخانه گفته تا بعد از عید صبر می کنند چون احتمال می دهند که بعد از عید قیمت ها بالا برود. الان خانم همکارمان آمد و من کلید رابهش دادم. دیروز هم یکی دیگر از همکاران آمده بود که کامپیوتر ها را وصل کند.

حالا شرکت راه افتاده اما کار نداریم. آن موقع که جا نداشتیم کار می آمد! همیشه یک جای کار لنگ است. من که بکلی از کار شرکت خودم را کشیده ام کنار و حمید هم توی این مدت که شرکت جا نداشت، دو- سه تا کار خوب را رد کرد. نه فقط به خاطر بی جایی بیشتر به خاطر اینکه دل و دماغ کار کردن هم نداشت. یکی ش آقای "سو" بود که پاشنه در خانه مان را در آورد از بس آمد و رفت و خواهش کرد که حمید کارش را انجام دهد و شیرینی خرید و احترام گذاشت و ما را هی خجالت زده کرد. و حتی گفت قیمت هم برایش مهم نیست. کارش یک کار طراحی معماری داخلی بود و حمید برایش طرح داد و دستی اتود کرد و راهنمایی اش کرد اما قرارداد نبست و پول نخواست که بگیرد از بس که به تعهد انجام کار توسط خودش بی اعتماد بود.

یکی دیگرش هم چند تا شریک بودند که آقای "سا" که از مشتری های قدیمی ست آورده بودشان و کار بزرگی داشتند حوالی ونک و کلی از دیدن نمونه کارها و بخصوص اسکلت پیچ و مهره ای هیجان زده شده بودند که همان لحظه می خواستند کار را بدهند. گفتند پیشنهاد قیمت بدهید و فردایش حمید آنقدر قیمت را بالا داد که مغز خودش هم سوت کشید چه برسد به مغز کارفرمای بیچاره. گفتم چرا؟ گفت:" اگر می خواستم کار را بگیرم قیمت پایین تر می دادم."

این آپارتمان که فعلا بطور موقت شرکت را در آن راه انداخته ایم در واقع مال خواهر حمید است که سوئد زندگی می کند. آخر داستان ِساختمان و حساب و کتاب هایش قرار شد هر وقت همین آپارتمان فروش رفت، ما از محل فروشش مقداری از مطالباتمان را وصول کنیم، آنقدر که بتوانیم بدهی هایمان را صاف کنیم و بقیه اش را هم خدا بدهد.

توی ساختن این ساختمان اگر چه رویای خانه ای آجری با اسکلت پیچ  ومهره ای و دیوار های دوجداره و پنجره های چوبی مان به واقعیت پیوست اما هم از نظر مالی و هم از نظر احساسی و روابط خانوادگی بین خواهر ها و برادر های حمید متضرر شدیم. خودش می گوید: "بهتر که آدم اطرافیانش را بشناسد و عمر و جانش را حرامشان نکند. " من فکر می کنم جلوی ضرر را از هر جا بگیری منفعت است و رسیدن به رویاها هزینه دارد. این را آدم باید درک کند.

 

+ کتا ; ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۸
comment نظرات ()