آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

طبقه ی بالا خالی شده

اگه ساعت این کامپیوتر درست باشه، الان ساعت ده و سه دقیقه ی شبه. من توی کافی نت فرودگاه هستم و منتظر دو مسافر. سرعت این نت انقدر خراب بود که بتوانم بهانه بیاروم هرچه می خواستم بنویسم یادم رفته.

 امروز یکی از روز های خیلی خیلی شلوغ شرکت بود. یک کار تازه و خر کاری بی جیره مواجب تازه. طرح به سازی ایستگاه های راه آهن که پروژه ای که برای گرفتن آن جان می کنیم مربوط به ایستگاه اهواز است. عصر یک جلسه بود. از صبح داشتیم برای جلسه ی عصر خود کشی می کردیم.

...

 مدتی ست روز ها دخترم پیشم نیست. قبلن من طبقه ی پایین بودم او طبقه بالا. راه میرفت صدای پایش خوب بود. صندلی را که جا به جا می کرد صدای صندلی هم خوب بود. ساز میزد که صدای سازش عالی بود. حتی وقتی وقت و بی وقت تلفن را بر میداشت و چرند می گفت باز هم خوب بود. حالا طبقه ی بالا خالی شده. او روز ها خانه ی پدرم می ماند. از طبقه ی بالا هیچ صدایی نمی آید و ساختمان بی او دلگیر تر از همیشه است.

آدم یاد پیری هایش می افتد. نه؟! 

ساعت شده ده و پانزده دقیقه. بیش تر وقت ندارم.

با خودم میگویم مجبور نبودی این همه چرند بنویسی.

 

+ کتا ; ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢٥
comment نظرات ()