آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

قرار

 

نمی دانم چند روز بود از خانه بیرون نرفته بودم. چند روز بود؟ از بار پیش که رفتیم گلدانهای خانه مادر را آب داده بودیم (که تازه آن هم هفته پیش نبود)، فردا می شود دو هفته و حال گلدان ها هم خوب نیست گمانم.  (طفلکی ها منتظر بهار هم هستند. معلوم نیست اصلا این بهار را می بینند یانه. ) وگرنه در این مدت هیچ دلیل دیگری  برای بیرون رفتن من از خانه وجود نداشت. امروز هم که رفتیم شهر کتاب ، نوین به زور برد مرا. نزدیک بود نروم. چرا انقدر سخت شده بیرون رفتن؟ هر کاری کردن؟ حتی لباس پوشیدن؟ … رفتیم مون پالاس را خریدیم. از فردا قرار است بخوانیمش. و دارم فکر می کنم اگر این قرار نبود لابد حالم بد تر از این بود که هست.

شما حالا لابد از سردردش و نتیجه آزمایش هایش می پرسید. باید بگویم که به آزمایشگاه نرسیدیم. یعنی رفتیم اما ساعت شش و نیم رسیدیم و باید قبل از شش می رسیدیم. امروز صبح هم سردرد داشت و نتوانست برود مدرسه. فکر می کنم تشخیص آزاده از همه درست تر باشد.

 

 

+ کتا ; ۸:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٥
comment نظرات ()