آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
من نشسته ام دارم زور می زنم بلکه بتوانم یک حسی را بنویسم که چند روز است با من است همینطور بی صدا و بی کلمه خودش را به در و دیوار من می کوبد که یک جوری ابرازش کنم و نمی شود.
نوین دراز کشیده توی تختش که بخوابد و دارد مطالعه می کند. و گاهی صدای مطالعاتش بلند می شود و لج مطالعاتش از نحوه نگارش درس ها در می آید و غر هایی می زند. مثلا یکبار از کلمه ی پاکباز لجش گرفته بود که اصلا یعنی چه!
من می نویسم :
مثل بیدار شدن از خواب می ماند. نه که خواب ِ بدی بوده باشد، اما خب هشیاری حس بهتری دارد. هر چه باشد..
نوین دارد همه ش حرف می زند. حالا دارد درباره خانم "چاقوچی" می گوید. می گوید : " مهمترین قسمتِ بچه ها در اولِ مدرسه، همین اشتباه فهمیدن اسم هاست!" و یاد معلم هایی که سال اول دبستان شناخته بود افتاده حالا ... خانم "موسیقی" که اسم واقعی اش خانم "وثوقی" بود و خانوم "چاقوچی"که اسم واقعی اش خانوم "چاووشی" بود!
الان انشاالله از خودم انتظار ندارم که دنباله ی فکر هایم را جمع و جور کنم که ؟ هان؟