آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

نونین

 

امروز صبح رفت آزمایشگاه، برای آزمایش هایی که دکتر آن روز گفته بود بدهد،خون داد. اما آنیکی آزمایش را نتوانست بدهد که هیچ، ساعتش را هم توی دستشویی آزمایشگاه جاگذاشت و آمد. ساعت تیسوتِ عزیزی را که ما پارسال تولدی برایش خریده بودیم. بعد تلفن زد به آزمایشگاه گفت ساعتش را توی دستشویی شان جا گذاشته. آنها هم گفتند نگران نباشد الان توی کشوی پذیرش است.  

حالا رفته مدرسه که ساعت یازده که هندسه دارد برسد. صبح ورزش و زبان فارسی داشت. سرش ؟ آهان! امروز هم درد می کرد. آسپرین خورد خوب نشد. بروفن و کدئین و آکسار هم با خودش برد که اگر بد تر شد بخورد.

 بی ربط: من هنوز صفحه 414 م. در واقع همانجا سر فصل هشت. همانجا که قرار است بروند پاریس.

 بعد نوشت:

حالا دارد کم کم تمام می شود. رسیده ام به صفحه 436 . هر چه رو به تمام می رود آدم سر در گم تر می شود. برعکس جریانی که در یک ماجرای عادی جاریست، یعنی اگر معمولا در ابتدا یک چیز هایی مبهم است که در انتها کم کم به روابط این ابهامات پی می بریم، در اینجا برعکس است. در نهایت کم کم تنها چیزی که می فهمیم اینست که سر در گمیم. هیچ چیز قطعی نیست. هیچ چیز پایان ندارد. به هیچ کجا نمی رسد. عین خود زندگی.

این را هم درباره اش خواندم. خوب است .

 

+ کتا ; ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۳
comment نظرات ()