آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

بازی

 

ابرهای تیره هی به هم برخورد می کنند و می غرند. اسفند آمده. حال و هوای تغییر فصل است. حمید نوینی که چند روز است سردردش خوب نمی شود را برده دکتر. من کمی کتاب خواندم. نهار از دیروز داریم. یادم باشد بجای دوشنبه ، سه شنبه به بنفشه آفریقایی آب بدهم.

از امروز دارم فلوکسیتین را یک روز در میان می خورم. ببینم چه می شود. نمی شود مرد. باید به زندگی برگشت.

مغزم تعطیل تعطیل است.آدامس می جوم. مثل حیوان ها در لحظه حال زندگی می کنم. مغزم هنگ می کند وقتی به آینده فکر می کنم. دلم می خواهد بهتر باشم. اما نمی دانم بهتر بودن چیست. خانه را نظافت کردن؟ غذا پختن؟ رخت شستن؟ نقاشی کردن؟ قدم زدن؟ ورزش کردن؟ نوشتن؟ خواندن؟ مهربان بودن؟ احساس مسولیت داشتن؟ ها شاید این همه را در بر می گیرد. باید به همین فکر کنم. باید بیشتر احساس مسولیت کنم در مقابل آنچه که به من وابسته است. اینجاست که سخت می شود بازی اما مثل احمق ها فکر می کنم : چه اشکالی دارد بازنده بودن؟ ...

 

 

+ کتا ; ٢:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱
comment نظرات ()