آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

بدون عنوان

یک:

نشسته ام جلوی مانیتور، می خواهم بنویسم اما چیزی به ذهنم نمی آید. می ترسم از فراموشی. بعد یک کلمه هی تکرار می شود. مهم نیست چه کلمه ای. اولین کلمه ای که خودش را روی صفحه ی ذهنم می رساند. آنهم چطور! با ریتمی مثل صدای چرخ خیاطی همینطور هی تکرار می شود... نمی دانم این اتفاق ها توی سر مادرم هم افتاده؟ نمی دانم شیار های مغزم کم شده اند؟ نمی دانم ام آر آی چیزی را نشان می دهد یا نه. ولی می دانم که من آدمش نیستم که بروم این حرف ها را در چهل ، بلکه هم چهل و یک سالگی به دکتری بگویم. فراموشی بد هم نیست. فقط اطرافیان آدم بیچاره می شوند. همین.

دو:

 ما که دیدیمش اسمش را نوشته بودند : crazy in love اما شما درست می فرمائید. گویا اسم دیگرش  mozart and the whale است.

 

+ کتا ; ٤:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٩
comment نظرات ()