آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

شاید

 یک:

الان فکری تو سرم نیست جز اینکه شاید عید بریم یزد. شاید. الان فکری تو سرم نیست جز اینکه شاید عید بریم یزد. شاید. الان فکری تو سرم نیست جز اینکه شاید عید بریم یزد. شاید. الان فکری تو سرم نیست جز اینکه شاید عید بریم یزد. شاید. الان فکری تو سرم نیست جز اینکه شاید عید بریم یزد. شاید. و همینطور تا آخر...

 دو:

در ادامه ی پای تلویزیون نشینی هایماناین فیلمه را هم دیدیم. کسی نظری نداره؟

سه:

میگن کسی از ایران نفت نمی خره راسته؟

چهار:

مثکه همه چی آروومه / و بنابر این من چقد خوشحالم!

پنج :

کار دنیا به کجا کشید؟ هیچ جا هنوز!

شش:

لامپ کم مصرف یادم نرود

هفت:

بابا هیچی جای کامباینو نمی گیره. حالا هم فلش ها دوباره راه افتاده و ما داریم بد بخت می شیم.

هشت :

ما را که بَرَد خانه؟

نه:

هیچ نمی دونم چرا یه همچین پستی نوشتم ولی خب نوشتم دیگه.

 

 

 

+ کتا ; ٤:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢۸
comment نظرات ()