آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

اصلا چهار!

یک: Flyboys

اینو نشستیم نگاه کردیم و دوست داشتیم. داستان واقعی بخشی از زندگی چند خلبان در جنگ جهانی اول است.  

دو : این را هم 

نشستیم نگاه کردیم .کمدی خوبیست. دوستش داشتیم. (ما اصولا تا فیلمی خیلی افتضاح نباشد انگار دوستش داریم!) داستان پسری ست که در نوزادی داده اندش به فرزند خوانده گی و وقتی ٣۴ ساله شده بهش گفته اند که تو بچه ما نیستی و می خواهد پدر و مادرش را پیدا کند.

سه:

این را هم

نشستیم نگاه کردیم - و شاید به همان دلیل قبلی - دوستش داشتیم. و این ها همه را مدیون همین ام. بی. سی پرشیا هستیم.

چهار: بعد دیشب هر چه نشستیم منتظر، نیامدید. شاید فراموش کرده بودید که جمعه گفته بودید پس فردا می آیید. شاید نوین اشتباه شنیده بود. بعد ما میوه هم شسته بودیم گذاشته بودیم. چای خوبی هم دم کرده بودیم. بساط کشمش و شکلات هم به راه بود. تازه حمید مان می خواست برود از آن نوع کیک ها هم بخرد اما خب نشد. البته هر وقت بیائید قدمتان سر چشم. ما همینطور منتظریم خلاصه. بادا که هوا همیشه سرد باشد.

پنج: هر کار می کنیم به هفت نمی رسد خب!

 

+ کتا ; ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٦
comment نظرات ()