آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

چه؟

 

نمی دانم این دیگر چه حس احمقانه ایست که من این روزها دارم؟ دائم حس می کنم یک چیز مفرحی نوک زبانم بوده و یادم رفته و همین الان است که یادم بیاید و خوشحال شوم!

حس خوبی نیست. هر چند که به نظر خوب می آید. مثل یک شوخی بی مزه می ماند. مثل اینکه کسی که خیلی هم برایت آدم ِ مهمی نیست، یک شوخی لوس کرده باشد و بعد خودش هر هر بخندد و تو حتی لبخند هم بر لبت نیاید.

 

 

+ کتا ; ٤:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٥
comment نظرات ()