آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

ساعت ده دقیقه به نه صبحه و این یعنی دیر! من زیاد وقت ندارم. باید بروم اما دلم می خواهد چند خط بنویسم.

 

دیروز روز بدی بود اما دیشب از بدی وحشتناک هم بود.انگار اعصابم ضعیف شده و قدرت کنترل حرکات خودم را ندارم.

حال مادرم خوب نبود. اما نمیدانم چه ش است. دیروز پیش از ظهر تهوع داشته و صبحانه و قرص ها را استفراغ کرده. تا شب هیچ نخورده و دچار ضعف شده. شب که آمدم پرسیدم:« چطورین؟» گفت: «خوب نیستم.» گفتم «الان تهوع دارین» ؟ گفت« نه.» گفتم« جایی تون درد می کنه؟ »گفت« نه!» ...امانمی دانم مشکل کجاست. می خواهد قرص هایش را نخورد. قرص هایی که دکتر گفته مواظب باشید حتی یکیش هم جا نیافتد و حتمن خورده شود. و دیشب می گفت که من دیگر قرص نمی خورم. حال تهوعم مال این قرص هاست.

به بابا می گویم بذارید تلفن کنم به دکتر و این وضع را بگویم ببینم چه می گوید؟ بابا نمی گذارند با دکتر تماس بگیرم!!! می گویند فرض کن یک چیزی گفت و ما نتوانستیم انجام دهیم. آنوقت چه؟ ! من گیج و گیج تر می شوم . 

 از ۴ تا قرصی که شب باید بخورد، مهم ترینش را برداشتم و با یک لیوان آب رفتم که قرص را بدهم بخورد. نخورد. گفت نمی خورم. گفتم« دل بخواهی نیست. باید بخورید. اگر نخورید تمام زحمت هایی که این دو ماهه کشیدیم از دکتر رفتن و ام.آر آی و تهیه ی داروهایی که هر بسته ی ۲۱ تایی اش پنجاه هزار تو مان است و کلی زحمت همه بر باد می رود.» باز سرد و بی تفاوت میگوید:« نه! »

بعدش من نمی دانم چطور عصبانی میشوم و چه می گویم که همه می آیند به اتاق مادرم و رئیس بیچاره کلی از دیدن قیافه ی من می ترسد و دخترک طفلکی گریه اش می گیرد. می گویند صورتت سرخ و کبود شده بود. می گویند ترسیدیم همان جا سکته کنی.

اما مادرم مثل سنگ بی تفاوت شده. آلزایمر چیز وحشتناکی ست. مادر ِآدم را تبدیل به یک تکه سنگ می کند. مادری که از کودکی مظهر احساس و محبت بوده حالا کم کم بجز نگاهی سرد چیزی از و نمانده.

بعد رئیس به من یک اگزازپام داد. و یکی از این قرص ها ی پروپانولول که دکتر بهم داده.

الان صبح سه شنبه است. دخترک را صبحانه داده ام و رفته مدرسه. رئیس را صبحانه داده ام و  رفته سر ساختمان و من قرص ها ی مادرم را مثل هر روز ریخته ام توی جاقرصی و باید بروم شرکت.

اما نگران قرص ها هستم. مادرم هنوز صبحانه نخورده. نمی دانم قرص ها را می خورد یانه. رئیس می گوید اگر وضع اینطور باشد باید بیمارستان بستری شود. من هم این را می فهمم اما قدرت اجرایی ندارم. باید بابا را راضی کنم. آن هم مشکلی کوچک تر از مادر نیست.

یک خواهر و یک برادر هم دارم. خواهرم از من ۸ سال بزرگ تر است و برادرم از من ۱۲ سال بزرگ تر است اما اصلن انگار نه انگار که من توی این خانه با چه مشکلاتی روبرو هستم.

ببخشید که اینجا درد دل می کنم. 

ساعت شد نه و ده دقیقه و این دیگر یعنی خیلی دیر. امشب بتن فونداسیون ها را هم می ریزند. با قرض و قوله اسکلت ساختمان را یک هفته بعد از بتن ریزی میآیند نصب می کنند اما اینکه بعدش چه می شود را نمی دانم.

توی این اوضاع قمر درعقرب خانم رئیس بانک هم یک نفر را برای کار معرفی کرده به شرکت ما ! ما توی در آوردن حقوق خودمان هم مانده ایم آنوقت رئیس روی رو در بایستی می خواهد به کارمند جدید سفارشی بگوید بیا! و من نه کار دارم که بهش بدهم نه حقوق!

زندگی چرا این هم در هم پیچیده و سخت است؟ آدم چقدر تحمل دارد؟

 

 

+ کتا ; ۸:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/٢٩
comment نظرات ()