آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

باشد!

 

از وقتی برگشتیم، هی توی سرم گزارش نوشته ام ناتمام ناتمام.

اما مهم نیست. مهم نیست کجا بودیم، چه ها دیدیم، آن دختری را که زده بودند توی سرش و ضربه مغزی شد یا آن یکی را که برده بودند از توی کوچه فرعی... مهم نبود تماشای آن همه نگاه بی فروغ کودکانه با لباس های کثیف،که پرچم های کوچک سه رنگ در دست داشتند، یا آن پسر با ریش عجیب و موهای بلندش و عکس رهبرش که در دست گرفته بود! مهم اینست که من، تو، ما برگشته ایم.

باشد! امروز مالِ آنها بود اما مطمئنم مطمئنم فردایی هست که مال ماست.

 

 

 

 

 

+ کتا ; ٧:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٢
comment نظرات ()